خلاصه کتاب:
صحبت از اجبار است؛ اجباری که ریشه در ترسهای کودکانه، یا شاید ناچاری و ناتوانی دارد. هرچه اسمش را بگذاری، نتیجهاش یکی است: یک ازدواج ناخواسته، یک خانه، و در نهایت... عشق. همانطور که سید سجاد ابطحی گفته: "عشق همهچیز را توجیه میکند." این رمان داستان دختری به نام تیناست که با ورود پسری به نام سعید، زندگیاش زیر و رو میشود. سعید او را وادار به ازدواج میکند و تینا با اکراه و نارضایتی وارد زندگی او میشود و...
خلاصه کتاب:
سایه، دختری ۲۲ ساله که از کودکی شیفتهی حامد، دوست نزدیک پدرش شده بود، هرگز فکر نمیکرد این احساس او را در مسیر تاریکی قرار دهد. در تلاش برای فرار از این عشق ناممکن، با نوید، همکلاسیاش که جوان و سرزنده بود، رابطهای صمیمانه ایجاد میکند. روزگار اما بیرحمتر از این است که سایه بتواند به راحتی فراموش کند. نوید و حامد به طور ناگهانی در یک رقابت تجاری در مقابل هم قرار میگیرند، و سایه ناچار میشود عشقش را برای حامد فاش کند. اما این اعتراف برای حامد به معنای پایان است؛ او سایه را رها میکند. پدر سایه وقتی از این داستان خبردار میشود، او را تحت فشار میگذارد. سایه که از همهچیز خسته و درمانده است، دچار تصادفی وحشتناک میشود و به کما میرود. در حالی که سایه میان مرگ و زندگی است، نوید و حامد درگیر احساسات پیچیدهای میشوند که مسیر داستان را به سوی پایانی هیجانانگیز میبرد.
خلاصه کتاب:
دختری به نام آناشید، مجبور میشود به خاطر شرایط دشوار زندگی، در خانه فردی غریبه بماند. با اینکه خانوادهای دارد، اما برای حفظ امنیت جانش چارهای جز پناه بردن به آن خانه و کار کردن در آنجا ندارد. بدهیها و فقر او را به مسیری کشانده که از مقصدش بیخبر است، اما آناشید به قدری قوی و با اراده است که برای رسیدن به خوشبختی در آیندهاش، حاضر است هر سختی را تحمل کند. مشکلات برایش معنایی ندارد، زیرا هرکدام را یکییکی پشت سر میگذارد و همیشه آماده رویارویی با چالشهای جدید است. اما آیا او میتواند معنای عشق را در این مسیر درک کند؟ آناشید، دختر آتش و خورشید، با همه سختیها، همچنان به راهش ادامه میدهد.
خلاصه کتاب:
سرگرد ماهر از سازمان نیروی انتظامی، در یک تصادف غیرعمد جان خود را از دست میدهد؛ حداقل این چیزی است که همه فکر میکنند، اما حقیقت بسیار پیچیدهتر از این است. سرگردی که دیروز مُرده اعلام شد، امروز به رئیس باندی خطرناک تبدیل شده که هدفی بزرگ و مهم را دنبال میکند، اما... سخنی از نویسنده: این رمان درباره زندگیهایی است که پر از پیچیدگی و گرههای درهمتنیده است. با صبوری پیش بروید؛ چراکه تمام گرهها تا پایان داستان، یکبهیک باز خواهند شد.
خلاصه کتاب:
روی کاشیهای سرد حمام نشستهام و سعی میکنم منظره مقابل چشمانم را درک کنم. با بغض و ترسی عمیق، دستم را در وان فرو میبرم و به خونهایی که آب را به رنگ سرخ درآوردهاند، خیره میمانم. نگاهم به بالا میرود... بدن لطیف دختری جوان را میبینم. دختری زیبا با چشمانی بسته و موهای طلایی که به خاطر غوطهوری در آب، رنگش کمی تیرهتر شده و پوست روشنش زیر نور هالوژنهای لوکس حمام، بیش از همیشه بیجان به نظر میرسد.
خلاصه کتاب:
سرگرد، در حالی که در تعقیب قاتل پدرش است، متوجه میشود که قاتل واقعی پدرش نه یک فرد، بلکه یک سازمان سری بوده که هدف آن قدرتطلبی است. دختر معصوم در واقع به نوعی کلید افشای این سازمان است، اما خودش از این موضوع بیخبر است. سرگرد تصمیم میگیرد به جای انتقام شخصی، با دختر همکاری کند تا آنها با هم این سازمان را سرنگون کنند و دنیایی عادلانهتر بسازند. سرنوشت آنها تبدیل شدن به قهرمانانی است که برای تغییر جهان میجنگند.
خلاصه کتاب:
شیوا دختری زیبا و بازیگوش است که به چشم خلافکاری جذاب به نام شهرام میآید. اما شیوا مصمم است به هیچ قیمتی با او وارد رابطه نشود. همه چیز زمانی پیچیده میشود که مادر مجرد شیوا ازدواج میکند و آنها به خانه جدید شوهر مادرش نقل مکان میکنند. شیوا در کمال ناباوری متوجه میشود که شهرام، همان خلافکار سمج، پسر شوهر مادرش است. شهرام شبها به اتاق شیوا میآید و او را در موقعیتی قرار میدهد که شیوا را مجبور میکند با شرایط سختی روبهرو شود.
خلاصه کتاب:
میران محمدی، مردی سرسخت و متعصب که دلش پر از زخمهای گذشته است، به دنبال راهی برای رسیدن به آرامش در این دنیای آشفته میگردد. سرنوشت تلخی او را به سوی انتقام از کسی که عامل پریشانیهایش بوده، سوق میدهد. پس از جستجو و تلاش بیپایان، به دختر آن شخص میرسد؛ دختری ساده و بیگناه که حالا هدف میران شده تا حساب گذشته را از او بگیرد.
خلاصه کتاب:
دلربا، دختری فقیر که در پرورشگاه بزرگ شده، به دنبال کاری است اما هیچ کس به یک دختر هجدهساله که نه مدرکی دارد و نه تجربه کاری، اعتماد نمیکند. یک روز، به طور اتفاقی با دوست دوران کودکیاش که اکنون یک دزد است، روبهرو میشود و ماجرای جدیدی در زندگی او آغاز میشود.
خلاصه کتاب:
دلی و ارسلان با هم به پاساژ رفتند و در حین خرید، یکی از بوتیکداران به خاطر لباسهای ساده دلاری، او را تحقیر کرد و خواست او را از مغازه بیرون کند. این رفتار باعث شد که ارسلان شدیداً ناراحت شود و با ایجاد سر و صدای زیاد، ماجرا به گونه ای پیش رفت که حراست و پلیس وارد عمل شدند.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.