خلاصه کتاب:
رستا بعد مرگ نامزدش، درست روز عروسیش دچار افسردگی شدیدی میشه. پدرش برای بهبودی رستا مجبورش میکنه با امین ازدواج کنه ولی نمیدونست امین با سو استفاده کردن از محبت رستا، ازش چک و سفته گرفته تا... یک شب بعد شکنجههای امین، رستا بچشو سقط میکنه. امین سریع رستا رو به بیمارستان میرسونه و... وقتی چشم باز میکنه امین رو نمیبینه.. رستا بخاطر پیدا کردن امین حرف پیمان رفیعی خواستگار قدیمیش رو قبول میکنه و پا تو راهی میزاره که ... رستا با خواهرش رها کنار پیمان و دوستش فرشاد امیری سر قراری حاضر میشه که دنیای هر دو خواهرو عوض میکنه ...
خلاصه کتاب:
از لحن هراسان مادرم شتاب زده از روی صندلی بر میخیزم: چی دارین میگین مامان! صدایش میلرزد: نمیدونم آریا... نقاب زده بود. گفت پولی ندارم. جاییم ندارم برم از قشم اومدم. میشه یه لیوان آب بهم بدین؟ دلم به حالش سوخت آوردمش تو حیاط. چشم های مظلوم سبز رنگش حالمو خراب کرد. به زور کشوندمش تو خونه. براش شربت درست کردم آوردم. برای این که معذب نشه برا خودمم شربت درست کردم. گفتم ثواب داره. ولی گفت خیلی تشنمه برام یه لیوان آب بیارین. صدایش لحظهای قطع میشود...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.