فکر کرد چه شغلی، چه شغلی را انتخاب کرده اما هر روز در مسافرت؟ دردسرهایی که با تر از معاشرت با پدر و مادرم است! بدتر از همه، این زجر مسافرت، یعنی: عوض کردن ترانها. سوار شده به ترن های فرعی که ممکن است از دست برود، خوراکی های بادی که باید وقت و بی وقت خورد! هر لحظه دیدن قیافه های تازه ی مردمی که انسان دیگر نخواهد دید و محال است که با آن ها طرح دوستی بریزد! کاش این سوراخی که تویش گار می کنم به درک می رفت!” بالای شکمش کمی احساس خارش کرد. به چوب تخت خواب کمی بیشتر، نزدیک شد. به پشت میسرید؛ برای این که بتواند به سرش را بلند کند و در محلی که میخارید یک رشته نقاط سفید به نظرش رسید که از آن سر در نمی آورد. سعی کرد که با یکی از پاهایش آن…