دانلود رمان ارس و پریزاد (جلد اول) از زینب رستمی کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۳۶۳۲
خلاصه رمان:
نفس نداشتم. قلبم در سینه میکوبید و با همهی توان فقط میدویدم. پشت سرم فریاد بود؛ آشوب بود؛ به زبان روسی عربده میکشیدند و صدای کوبیده شدنِ کفشهای مردانهشان روی زمین بندر، در گوشهایم اکو میشد. تعدادشان زیاد بود. وقتی نفسزنان از کنار کانتیرهای بزرگِ آبی و قرمز میدویدم کسی از گذشته توی گوشم پچ میزد: «من دوستت دارم، تو رو باور دارم… میدونم که برمیگردی پناه.» آن روز، همه چیز جور دیگری بود. او غرق شده بود توی چشمهای عاشق من، و من حل شده بودم در نفسهای گرمِ مردی که برای این عشق، با همه میجنگید…
قسمتی از داستان ارس و پریزاد :
وسط کوچه خلوت یکباره روی ترمز زدم چیزی به قلبم فشار میآورد پلک هایم را بستم شرشر باران توی گوشم زنگ میزد. باید به افکارم نظم میدادم با این حال و ذهن شوریده، نه میتوانستم رانندگی کنم و نه به بقیهی کارهایم برسم. عصر دل گیری بود و در آخرین روزهای آبان آسمان حسابی روی
شهر میبارید. نگاه آبی ام از نم نم قطراتی که روی شیشه مینشستند بالا رفت و به خورشیدی دوخته شد که پنهان شده بود پشت ابرها و فاصلهای با ماه نداشت. دست انداختم داخل جیب بارانی تا گوشی را در بیاورم که قلبم یک آن نتپید غیراز موبایل چیز دیگری توی جیبم نبود هول کردم و شتابان
ته هر دو جیب را چک کردم وقتی مطمئن شدم خبری از پلاک تنگ ماهی نیست، نفسم رفت. ای وای… ای وااای. دو ساعت پیش وقتی با عجله از خانه بیرون میآمدم، خودم گردنبند را ته جیب انداختم. این اواخر چفتش میلنگید و از ترس این که نکند یکدفعه از گردن باز شود و جایی بیفتد تصمیم گرفتم
در راه برگشت از خانه داراب به گالری جواهریان بروم و بدهم یکی از کارکنان نام آشنای امیر پارسا، قفلش را درست کند. گلویم خشک شده بود وسط این بلبشو، فقط گم شدن این یادگاری با ارزش را کم داشتم. آشفته و عصبانی پیاده شدم و در را به هم کوبیدم. باران شدیدتر شد یک دستم روی سقف …