رمان دلدادگی شیطان اثر شیرین نورنژاد لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
رهام، مردی بیرحم با ظاهری خیرهکننده و فریبنده، کسی که هر چیزی را بخواهد، به هر قیمتی تصاحب کند، حتی اگر ممنوعه و گناه باشد! اما وقتی این شیطان وسوسهگر دل به دختری ببازد که نامزد صمیمیترین دوستش است، دیگر هیچ حد و مرزی جلودارش نیست. او به دست آوردن این دختر ممنوعه، دست به هر کاری میزند… تا آن شبی، بیپروا و جنونآمیز، او را…
هفت سالگی.. َعمو حبیبم بهم نشون داد..پوریا نشونم داد..نیلا..تو..تو بارها نشونم دادی! نفهمیدم.. نگاهش روی نقطه ای گیر میکند و نگاه ُرهامی نمیکند که سرش را به دست مشت شده اش تکیه داده و نمیتواند خود را جمع و جور کند. همچنان برای خود حرف میزند:- هربار میگفتم که یه روزی تموم میشه..یه روزم نوبه من میشه که بهشون بخندم..همیشه امیدوار بودم..سعی میکردم شاد باشم..دختر خوبی باشم..قدردان همه چی باشم..چه خوب، چه بد! آخه..امید داشتم.. ُرهام به مصیبت هایی که روی سرش آوار شده فکر میکند و ُرز با تاسف میگوید: -همه ی این سالا نفهمیدم..
و بعد در صور ِت رنگ باخته ی ُرهام نگاه میکند: -اما امروز فهمیدم! تو بهم فهموندی..من مدیو ِن توام.. ُرز نگاه میکند و..دارد رهام به شکست خورد درون فرو میریزد. -دارید بازیم میدید.. ُرز انکار میکند: -نه ُرهام! هیچکس نمیتونه تو رو بازی بده.. ببین؟؟ هیچی ازم نموند..منو ببین؟؟ کف دست های خالی اش را به ُرهام نشان میدهد: -هیچی ندارم..دستام خالیه..من حتی دیگه خدا رو هم ندارم. بهتر از اینم مگه میشد؟! من بهت ایمان آوردم..تو بهترینی! ُرهام میبیند که فرشته به زانو درآمده..وقتی که میگوید: – من جشنگی بندر تو بُردی..حالا میتونی به خاطر بگیری.. ُرهام تحمل ندارد و با وحشت میخندد و حرفی میزند:
-اگه من بُردم، پس چرا هنوز نمیفهمم چه خبره؟!! عزیزش شوکه است. شاید ُرز به او حق میدهد.. ُرهام هیچوقت فکرش را هم نمیکرد که این فیلم را توی گوشی اش ببیند..یا فیلم های خودش! -منم یکم گیجم..یعنی..خیلی گیجم..خیلی غافلگیر شدم..اینکه دوباره..دوباره همون آدما منو زمین زدن..اینبار به کمک شوهرم.. میخندد و سرش گیج میرود. قطعا مرگ دوست داشتنی تر از این لحظه ها ست و از آن هم محروم است. -سخته.. ولی کم کم هضم میکنم..توام یکم بگذره، درک میکنی..اونوقت از بُردت که انقدر منتظر بودی و انقدر براش زحمت کشیدی، کلی لذت میبری..
ُرهام با صدایی که از گرفتگی درنمی آید، میگوید: -تمومش کن.. ُرز ولی واضح میگوید: -تمومه! مطمئن باش که دیگه تمومه..فقط… لر ِز وحشتناکی تمام اجزای تنش را به هم میریزد و نگاهش از هر حسی خالی میشود: -حالا دیگه ولم کن بذار برم… شوک بزرگِ بعدی به ُرهام وارد میشود. زهرخندی ُرز میزند..گلویش میسوزه..دستش یک جایی از ت میکند و بازویش را میگیرد: -بری؟!! دقیقا کدوم گوری؟؟؟ ُرز در چشم هایش با آرامشی شبیه به مرگ میگوید: – توش هرجایی جز پی ُرهام بازویش را میفشارد. از نگا ِه یخ زده ی ُرز به قدری وحشت میکند که به خود میلرزد.