رمان حاتم اثر غزاله جعفری لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
آلا میثاقی، دانشجوی بااستعداد پزشکی، درست در آغاز دورهی کارورزیاش، با بحرانی در خانواده روبهرو میشود؛ بحرانی که همهی برنامههایش را زیر و رو میکند. آنها مجبور به ترک خانهشان و بازگشت به محلهای میشوند که سالها از آن فاصله گرفته بودند. محلهای که حالا زیر سایهی نام سنگین حاتم سلطانزاده نفس میکشد؛ مردی که نهتنها گذشتهی پدر آلا را به یاد میآورد، بلکه با حضورش آرامش و آشوب را همزمان به زندگی آلا میآورد. در میان کشمکش خانواده، کارورزی و خاطرات خاکخورده، آلا با حاتم وارد بازیای میشود که قرار نیست همه چیزش در اختیار او باشد…
از طرز نگاهش، هول کرده بودم دست خودم نبود که اینطور در خودم مچاله شده و نگاه دزدیدم+نمیدونم…آخه یه جوری نگاه میکنی انگار آدم کشتم. میخوای مچامُ بگیری_آره. میخوام مچ بگیرمروی میز چوبی خطوط فرضی میکشیدم که بالاخره ادامه داد _تو هنوز دلت گیرِ اون پسره اسن گاهم به سرعت بالا آمد هیچ اثری از شوخی در صورتش پیدا نمیکرد ماما سکوت پیشه کردم شاید باز هم مثل حرف های قبلیاش، ادامه داشته باشد و من زود قضاوت کنم!_آره؟ دلت با اونه پس تمام حرفش همین بود! ولی چرا به چنین نتیجه اس رسید؟ دفعه ی گذشته دربارهاش حرف زده بودیم…
+دل بهش نداده بودم که هنوز دلم گیرش باشه این بار او نگاه از من گرفت نوبت به افراد حاضر در کافه بود تا نگاه خاص او را نصیب خود کنند+مگه ظهر درموردش نپرسیدی؟ فکر کردم همون موقع حل شده _حل شده بود…تا الان که گفتی شیفت عوض نمیکنیبا یادآوری پاسخم در ماشین، آهانی زمزمه کرده و ادامه دادم +دقیقا همین امروز مامانم داشت درباره ی این موضوع حرف میزد…دستانش را از روی میز برداشت آرام تکیه زد و تمام وجودش گوش شد تا حرف های مرا خوب بفهمد+اون شیفتش رو عوض کرد تا با من باشه…پس الانم که جواب رد شنیده، اون باید دنبال تعویض شیفت باشه…
من از چیزی نمیترسم روی میز تک ضربه ای زدم +همین حرف رو به مامانمم زدم. اون سریع قانع شد با منطق من! حالا شما رو نمیدونمتای ابرویی بالا انداخت _نه من با این چیزا راضی نمیشم. میدونی چرا؟سوالی سر تکان دادم که ادامه داد _وقتی پای عشق آدم وسط باشه، این حرفا میشه بادِ هوا…میشه ماست مالی کردن…ساعت کارت رو عوض کناز دستوری بودن کلامش لحظه ای اخم هایم در هم رفت اما او کوتاه نیامد_ چون نمی خوام هر دفعه که میری تو اون بیمارستان، تن و بدنم بلرزه که مبادا پسره باز بیاد مخاتُ کار بگیره…یه وقتی نیاد دلتُ بلرزونه…شدت اخم هایم کم و کمتر شد که گفت.
_بر و رو داره…پول داره…خونه و ماشین و وسایل….اونور آبم میخواد بره….من چیزی ندارم که قابل قیاس با اینا باشه. چجوری خیالم تخت باشه یه روزی نیاد و….نگاه به میز دوختم و به سرعت میان حرف هایش پریدم +تو قلب منُ داریسکوت بینمان حکم فرما شد او را نمیدانم ولی من به جمله ام فکر میکردم…قلبم را داشت همان قلبی که چند ساعت پیش مطمئن بودم خانه ی او نشده بوداما به همین قلب نشسته بود همین قلب را به بازی گرفته بود و تا عاشقش نمیکرد، رهایش نمیکرد _یه دفعه دیگه بگو…بهم نگاه کن و بگو چشمانم را که صاحب شد لبخند لرزانی زد.