در شب با صبا بزاری، رازی نهفته گفتم در ستایش حافظ
فردا حدیث عشتم چون روز برملا شد
اسما شنیده ام زسماء آبد وینین اسم واسمان ‘ درهر کسی زمعنی نامش نشان نهند
. هر کسی از سفره گسترده رنگین عمر خرده نگرش بهره ای خوش بر دومارا بهره جز حسرت نبود
و سروشی دی بگوشم گفت: دیگر دیدار فرخ در ری ا ترا فردا سعادت رونماید
ابن زبزدکی شنیده ام که ندیمی سحر، با بامداد ر
کنت به مسعودی، آن مؤید وسالار – ۱۷۸
ی قطعه برای احمد شهنار ای احمد شه احمد شه احمد شهنا
ای روینو گل بوی توکل خوری ترکدار ۔ ۱۸۱
و تازگیها دل امید شده است تازگی ها
:
نقی نشو بچه ننگی که مېرې
سبز من ریحانه آن لولی که چون خواندغزل دریا و غدیر ساز من سهل ستذیبدجنگ ناهیدش رسیل – ۱۸۷
مات بودم به ارمغان به مثل