اختران را با هم پچ پچی بود شب پیش که میدیدم من. ابرها با تشویش هودجی را در تاریکی ها می بردند و دعاهائی چون شعله و دود از نهانگاه زمین بر میشد
شاعری دست نوازشگر از پشت جهان بر میداشت زشتی از بند رها می گردید.
دختر عاصی و زیبای «گناه» ماند با سنگ صبورش تنها: او نخواهد آمد او نخواهد آمد» اینک آن آوازی است. که بیابان در بر دارد او نخواهد آمد» عطر تنهائی دارد با خودش…