رمان دونی
دانلود رمان جدید رایگان
رمان دونی
رمان نیلوفر آبی

رمان نیلوفر آبی اثر زهرا لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها

با دست‌وپایی لرزان، ملتمسانه گفتم: – توروخدا… نه! منو بکش، اما به اون دست نزن، به هر که می‌پرستی قسم! آشوبی به پا شده بود، دنیایم در حال فروپاشی بود. من مرثیه می‌خواندم، اما او… او کجا بود؟ چشمان خونگرفته‌ام را به پیکری که در میان خونش تقلا می‌کرد دوختم. آیا این سرنوشت یک امپراتوری بود؟ این، پایان فاجعه‌باری که انتظارش را نداشت؟ وقتی چاقو را دوباره بالا برد، چشم از همه‌چیز بستم و از عمق جان فریاد کشیدم: – نههههههههههه! اما مقابلم، تیغه‌ای سرد در قلبش می‌نشیند… و ناله‌های کودکانه‌ای که در دم خاموش می‌شوند. من ماندم و دنیایی که پایان یافت… و طفلی که در برابرم از دست رفت. این، آخرین پردهی یک امپراتوری بود!

خلاصه‌ رمان نیلوفر آبی

این وقتی اتفاق می افتاد که منطقی با قضیه برخود نمی کردیم. گونه های قرمز شده اش طبیعی نبود. -منطق برای شاه نشین؟اصلا این حرفت منطقیه؟ مغنه ام رو جلوتر کشیدم و گفتم: -ببین،برای یه زن متاهل هم ممکنه توی محیط کار و یا حتئ بیرون براش یه خواستگار پیدا بشه. اول از همه اونقدر باید جدی و قاطع برخورد کنه که طرف اجازه نده به خودش دیگه نزدیکش بشه اما وقتی شوهرت کسی به بی منطقی و حسود بودن حامی بود باید یه کار دیگه هم بکنی. یاد بهش این اطمینان رو بدی که هیچکس نمی تونه جای اون رو بگیره،اونم در ارامش و خونسردی.

منم اگه دیشب یکی اون می گفت یکی من مسلما الان خیلی بد دعوامون می شد و حامی حتئ دیگه اجازه کار رو هم از من می گرفت. اما من بهش گفتم هیچکس نمی تونه برای من اون باشه و اینکه اگه نیاز به کمک داشتم حتما صداش می کنم و اگه ببینم حیاطی پاش رو از گلیمش دراز تر می کنه،شک نکن به حامی میگم. اون موقع یه قضیه مردونه است و من دوست دارم این چیزا رو به عهده حامی بذارم. چند لحظه مات نگاهم کرد و در اخر چشمکی زد و گفت: -احسنت. بابا شما یه فرشته ای ها. چشمکی زدم و با ناز گفتم: -ما اینیم دیگه.

نگاهی به چهره قرمزش کردم و گفتم: _دلی تب داری؟ -خانوم بزرگمهر؟ با شنیدن صدای عصبی و پر از غیض حیاطی سر چرخونده و از دیدن چهره درهمش تعجب کردم. متعاقبا ایستادم و با احترام گفتم: -بله دکتر؟ اشاره ای به دلارام کرد و با لحن به شدت درهمی گفت: -میشه چند لحظه تنهامون بذارید؟ بی هیچ حرفی دلارام عزم رفتن کرد و وقتی دو نفری تنها شدیم با جدیت گفتم: -چیزی شده؟ -اینو بهتره شما بگید. جا خوردم اما خودم رو نباختم و گفتم: -میشه درست حرف بزنید؟اصلا متوجه منظورتون نمیشم. پوزخند حرص دراری زد و گفت: -من راستش فکر می کردم شما خیلی ادم منطقی و عاقلی باشید

اما امروز واقعا ناامیدم کردید. بهم برخورد اما با ارامش گفتم: -یادم نمیاد قول داده باشم که همه رو از خودم راضی نگه دارم. من بی احترامی به شما کردم که اینقدر بد با من حرف می زنید؟ با صدایی که سعی می کرد بلند نشه اما پر از حرص گفت: -منو مسخره خودتون کردید؟دیروز وقتی از دکتر رفیعی در مورد شما پرسیدم مجرد بودید اما امروز به من میگن متاهلید. خیلی جدی گفتم: -درست گفتن. پرخاشگر نگاهم کرد و قدمی نزدیک تر شد: _خانوم منو چی فرض کردید؟این بازی ها چیه؟خب وقتی نمی خواید ازدواج کنید خیلی محترمانه همین رو بگید اما من رو احمق فرض کردن خیلی توهین امیزه.

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
با دست‌وپایی لرزان، ملتمسانه گفتم: – توروخدا… نه! منو بکش، اما به اون دست نزن، به هر که می‌پرستی قسم! آشوبی به پا شده بود، دنیایم در حال فروپاشی بود. من مرثیه می‌خواندم، اما او... او کجا بود؟ چشمان خونگرفته‌ام را به پیکری که در میان خونش تقلا می‌کرد دوختم. آیا این سرنوشت یک امپراتوری بود؟ این، پایان فاجعه‌باری که انتظارش را نداشت؟ وقتی چاقو را دوباره بالا برد، چشم از همه‌چیز بستم و از عمق جان فریاد کشیدم: – نههههههههههه! اما مقابلم، تیغه‌ای سرد در قلبش می‌نشیند… و ناله‌های کودکانه‌ای که در دم خاموش می‌شوند. من ماندم و دنیایی که پایان یافت… و طفلی که در برابرم از دست رفت. این، آخرین پردهی یک امپراتوری بود!
مشخصات کتاب
  • نام کتاب
    نیلوفر آبی
  • ژانر
    معمایی، عاشقانه، هیجانی
  • نویسنده
    زهرا
  • صفحات
    2605
خرید کتاب
60,000 تومان
دانلود بلافاصله پس از پرداخت
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 323 بازدید
  • 60,000 تومان
  • برچسب ها:
موضوعات
ورود کاربران

آرشیو نویسندگان
تبلیغات متنی
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.