کتاب رمان لوییز امور اثر کریستین بوبن لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
دلباختگی یا لوییز امور’ آخرین رمان ‘کریستین بوبن’ (نویسنده فرانسوی) داستانی است. عاشقانهای که از زبان راوی اول شخص بیان میشود. دیدگاهها, اندیشهها و لحن و بیان راوی به خوبی نشان میدهد که داستان این کتاب از ماجرای زندگی خود نویسنده سرچشمه میگیرد. در حقیقت بوبن نیز در ایام جوانی با عشقی پرشور آشنا شد اما سرانجام غمانگیزی داشت. وی در نگارش دلباختگی سبکی شاعرانه تغزلی و پرتشبیه و استعاره برگزیده است. عشقی که بوبن از آن سخن میگوید عشقی جسمانی و معمولی نیست بلکه جنبهای غیر مادی, آسمانی, خیالانگیز و حتی عرفانی دارد. محبوب راوی نه یک زن عادی بلکه مظهر عشق و محبت است و حتی نامش بر این نکته تاکید دارد (Amour نام خانوادگی لوییز قهرمان داستان در زبان فرانسه به معنای عشق است). او فرشتهای است که گویی معشوق جاودان در وجودش متجلی میگردد …
تکه ای از داستان لوییز امور
من علاقهی چندانی به جلسات و محافل نداشتم در تمام دوران کودکی از مردم گریخته بودم و دوست داشتم در اتاق کوچک خود خلوتی برگزینم. دیوار اتاقم همیشه تصویری از یک قوی سفید بود که دو جوجهاش را بر پشت خود گذاشته و در حال پرواز است. ذهنم را ساعتها به آسمان ترسیم شده در اتاق خود که دو جوجه هرگز قادر به عبور از آن نبودند و نیز آسمان حقیقی نیلی رنگ که از پنجرهی اتاق تنها گوشهای از آن قابل دیدن بود معطوف میساختم با این حال کتابها بیش از هر چیز دیگری مرا در خود پناه میداد من با آرامشی که در نیکوکاران میتوان یافت آنها را میگشودم و به همان سرعتی که یک حیوان در حال فرار به مأمنی پناه میبرد، درون کتابها غرق میشدم.
هر واژه از کتاب همچون دالانی بود که من با شور و نشاطی وصف ناپذیر وارد آن میشدم در انتهای دالان یعنی در اعماق کتاب سالنی بزرگ قرار داشت که در آن به بزرگترین دردها و نیز درمان آنها دست مییافتم. هر دو همانند دو شیشه از درد و درمان در کنار یکدیگر و بر روی میزی نهاده شده بودند و استفاده از هر دوی آنها برایم التیام بخش بود. از این رو بسیار مطالعه میکردم و به اعتقاد پدر و مادرم بیش از حدی که لازم بود میخواندم به محض پا گذاشتن به سن هفت سالگی آنها مرا به انواع اردوها و کلاسهای تابستانی فرستادند تا از این راه جلوی رشد درد مردم گریزیام را که روز به روز در وجودم رو به پیشرفت بود، بگیرند. اما در آن مکانها نیز به همان احساسی
دست یافتم که در مدرسه گرفتار آن شده بودم؛ تنفر از هر نوع جمعیتی تنها آسمان قادر بود. بین من با آنها پیوندی برقرار کند و روح و روانمان را نورانی سازد و سپس روحها را به سوی خود جذب کرده و همه را به فضایی هدایت کند که سرشار از آرامش و آسایش باشد. آنچه میتواند در مقابل روحهای اسیر شدهی ما شکافی به سوی زندگی متعالی باز کند، اتفاقات جدی و غیر قابل پیش بینی است و این چیزی است که مردم در ذات خود از آن نفرت دارند. من در جمع خشونت بار کودکان به این حقیقت دست یافتم و آن شب در آن کلیسا که به جای فرشتگان گروهی از عطر فروشان پرسه میزدند این احساس را دوباره به دست آوردم. مجلس شب نشینی همچنان ادامه داشت و …
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.