رمان دونی
دانلود رمان جدید رایگان
رمان دونی
رمان در لحظه‌های بی‌قراری

کتاب رمان در لحظه‌های بی‌قراری اثر فاطمه بهرامی لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها

عاشقانه‌ای بین دو مرغ عشق و سراب‌هایی در کویر زندگی‌شان که با همین نیروی جاذبه دوست‌ داشتن لحظه‌ به‌ لحظه حضور یک‌دیگر را در جسم و جان خویش احساس می‌کردند. از وجود همین عشق و دلدادگی‌ست که مسیر زندگی با همه‌ی پستی و بلندی‌اش سپری خواهد شد. ولی روزگار همیشه هم… و همواره با دو خانواده متفاوت که زندگی را از دید تصورات محو شده خود می‌پنداشتند؛ در حالی که نمی‌دانستند در بازی زندگی عشق و دوست‌ داشتن را با هیچ معیاری نمی‌توان قیاس کرد …

تکه ای از داستان در لحظه‌های بی‌قراری

صبح مامانم اومد و بیدارم کرد و من هم بلند شدم و رفتم که صورتم رو بشورم پدرم صدا زد. -ببین ترنج امروز با مادرت هماهنگ کردم که با هم برین خرید و ترانه رو هم با خودتون ببرین همگی واسه خودتون یک خرید درست و حسابی بکنین که فردا شب خواستگارها میان نمی‌خوام جلوشون کم بیاریم. اولش تا اسم خرید رو آورد خیلی خوشحال شدم چون با خریدن کردن واقعاً حال می‌کردم ولی تا اسم خواستگاری رو آورد به هم ریختم و رفتم تو اتاقم. ترانه در زد و بعد وارد شد احساس می‌کردم که یک چیزی می‌خواد ازم بپرسه، بعد از چند دقیقه‌ای آسمون و ریسمون بافتن بهم گفت: ترنج اگه یک چیزی ازت بپرسم قول میدی راستش رو بگی؟ من هم شصتم خبر دار شد که

به خدا ترانه آخر فهمید که تو دل من چی می‌گذره و من که زرنگتر از این حرف‌ها بودم با خودم گفتم اگه ترانه از من چیزی فهمیده بود من هم وانمود می‌کنم که من چیزی نمی‌دونم آخه دوست نداشتم قبل از این که من و جاوید نقشه‌مون رو عملی کنیم کسی از اون موضوع بویی ببره. خیره شدم تو چشم‌های ترانه که چی می‌خواد بهم بگه که این جوری من رو گیرانداخته تا همه‌ی حقایق رو بفهمه و به حساب خودش فکر کرده چون من احساساتی ترم راحت خودم رو لو میدم. پرسید: تو غیر از درس خوندنت یک مشکل دیگه‌ای هم داری که نمی‌خوای به ما بگی و اون هم این که من می‌دونم تو کی رو دوس داری. من هم منتظر شدم ببینم ترانه چی می‌خواد بپرسه، تا فهمید کی

رو دوست دارم سریع خودم رو زدم به اون راه و پرسیدم: تو از کجا می‌دونی که من و جاوید هم دیگه رو دوست داریم؟ ترانه خندید و گفت: خوبه خوبه، الکی خودتو نزن به اون راه که من همه چیز رو در مورد شما دو تا می‌دونم. از این که می‌دیدم ترانه باچه جرأتی داره اون حرف‌ها رو بهم می‌زنه یکم جا خوردم. راستش رو بگم جلوش کم آورده بودم و دیگه هم نتونستم چیزی رو ازش پنهان کنم. پس بهش گفتم: تو هم خیلی خیلی فضول بودی پس تو داشتی تو این همه مدت زاغ سیاه من رو چوب می‌زدی واقعاً که ترانه. اون هم شکلکی برام اومدش و گفت: خب ما اینیم دیگه پس چی خیال کردی؟ فکر کردی ما قاقیم؟ حالا چرا نمیری خودت این چیزها رو به مامان بگی تا خودت رو خلاص کنی؟ …

این رمان را از طریق رمان بوک دانلود کنید: رمان در لحظه‌های بی‌قراری

  • اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 274 بازدید
  • برچسب ها:
موضوعات
ورود کاربران

آرشیو نویسندگان
تبلیغات متنی
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.