کتاب رمان شهر بیگناه اثر نورا رابرتز لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
این کتاب اولین اثر ترجمه شده از «نورا رابرتز» در ایران است. نکته جالب در مورد این نویسنده آن است که در هر هفته، حداقل سه کتاب از وی در صدر فهرست «پر فروش ترین رمانهای مجله نیورک تایمز» قرار دارد. و کتاب «شهر بی گناه» پر فروش ترین اثر اوست که در سال ۲۰۰۱ به مدت ۸ ماه در صدر فهرست پر فروش ترینها بوده است. جذابیت داستان در حدی است که خوانندگان حرفهای رمان نیز در میان کلمات و تعابیر زیبای نویسنده میخکوب میگردند …
کتاب رمان شهر بی
تاکر همیشه از خود پرسیده بود که برک فرزند مزرعه داری که زمانی مرفه و ثروتمند بود چگونه میتواند در اینجا احساس خوشبختی کند و از این راه امرار معاش نماید و در همان حال که گاه با افرادی به مشاجره بپردازند و مراقب رفتار آدمهای گیج نیز باشد. اما برک به حد کافی راضی و قانع به نظر میرسید همانگونه که از ازدواج خود و زندگی زناشویی هفده سالهاش خشنود و راضی بود. دختری که او با وی ازدواج کرده بود در زمانیکه هر دوی آنها هنوز دوران دبیرستان را طی میکردند از وی حامله شده بود. او نشان کلانتر را به راحتی به سینه نصب میکرد و رفتارش آنقدر دوستانه محبت آمیز و بیریا بود که توانسته بود در شهر اینوسنس همچنان محبوب باقی بماند. در آن شهر
مردم دوست نداشتند به آنها گفته شود کاری را انجام دهند که از عهده آن برنمیآمدند. تاکر هنگام ورود به دفتر کار برک او را دید که به روی میز تحریرش خم شده و در حالیکه اخم بر پیشانی دارد غرق مطالعه پروندههای مختلف است. در همان حال پنکه سقفی در حال بهم زدن هوای بسیار گرم و سنگین توأم با دود و اشباع شده از گاز کربنیک بود. -برک. -هی تاک تو در اینجا… او در اینجا حرف خود را قطع کرد زیرا چشمش به چهره متورم تاکر افتاد هی پسر این چه وضعی است؟ چه بلایی سرت آمده است؟ تاکر به عضلات صورت خود فشار آورد و آن را از حالت طبیعی خارج کرد. این حرکت او با درد و عذاب شدیدی توام بود. اینها جای مشتهای آستین است. برک
تبسم کرد. -قیافه آستین به چه صورت درآمده است؟ -دلا میگوید که از قیافه من هم بدتر شده است. من آنقدر خشمگین بودم که نمیتوانستم عواطف درونی خود را کنترل کنم. -دلا احتمالاً نمیخواست احساسات نو را جریحه دار کند. تاک با آگاهی از حقیقت قضیه خود را برای تمدد اعصاب و آسایش خاطر به روی صندلی فرسوده چرخان انداخت. -بله، احتمالاً با این وجود من فکر نمیکنم که همه خونهای ریخته شده روی پیراهن او به خود من تعلق داشته باشد. البته امیدوارم که حدس من درست نباشد. -ادالو؟ -بله. تاکر انگشتهای خود را با ملایمت به زیر عینک آفتابی خود برد تا حدقه زخم خورده چشم خود را وارسی کند. -از نظر او من یک دختر سفید به رنگ یاس را …
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.