آخرین باری که دیدمش ، اتفاقی بود ،اواسط اسفند ۵۱ حلوی آمفی – تاتر دانشکده هنرهای زیبا . رفته بودم برای دیدن نمایش ( چهره های سیمون ماشار ) از برتولد برشت ( که به همت سلطانپور و زحمات ستودنی گروهش به صحنه رفته بود ) استقبال بحدی بود که حتی جایی برای ایستادن هم نمانده بود. خسرو با عاطفه آمده بود و چند نفری هم که نمی شناختم . حال و احوالی کردیم . هر دو بشاش تر و سرحالتر از گذشته بودند بخصوص خسرو که استوار و چابک مثل همیشه و پر انرژی تر از همیشه دلاوری آمادهی رزم را می مانست.
زیاد حرف نزده بودیم که خسرو با عذر خواهی از دیگران ، برای عنوان کردن موضوعی که نمی خواست جمع از آن مطلع شوند، مرا بکناری کشید و بی مقدمه گفت ( همین روزها منو میگیرن ) مرکه کنجکاو شده بودم د سده خاط، مطالبه نوشته ها ؟ گفت نه، بعدا” تقیف مرگ…..