رمان عروس استاد اثر ترنم لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
روایتگر داستان، داستان زندگی دختری را بازگو میکند که در سایهی مال و ثروت، پدرش او را به ازدواج با مردی ناخواسته میکشاند. اما در شب عروسی، قلبش از قفس بهاری آزادی میطلبد و پا به فرار میگذارد. در همین لحظه پراسترس و سرشار از امید، چهرهای از گذشته دانشگاهیاش—استاد مورد احترامش—پیدا میشود که نقطه عطفی در سرنوشت او رقم میزند.
چشمام گرد شد،دوست دختر هم نه،نامزد هم نه،زنم!!!! نگاه پر از نفرت ستاره به من افتاد و گفت _منم باور کنم تو با این ازدواج کردی! خونم به جوش اومد و گفتم _درست حرف بزن اولا این رث در اشاره با بابات به کار ببر ثانیا تا چشم تو در بیاد من زنشم همه کارشم ثالثا اینجا خونمه و من می خوام تو رو با لگد پرت کنم بیرون مگر اینکه خودت شخصیت داشته باشی و گورتو گم کنی. اوهوع من و چه جو گرفته… حس کردم لبخند محوی کنج لب آرمین دیدم که البته خیلی زود جمعش کرد. ستاره با عصبانیت به سمتم اومد و گفت _ببین خانم کوچولو نمی دونم اینجا خدمتکاری باغبونی چه کاری ای…
ولی اینو بدون این آقایی که اینجا وایستاده مثل سگ عاشق منه. آرمین با عصبانیت گفت _حرف دهنتو بفهم وگرنه. .. _وگرنه چی؟ تو نمی تونی بلایی سر من بیاری چون هنوز منو دوست داری . پوزخندی کنج لب آرمین نشست.از جیبش جعبه ی سیگاری در آورد. سیگار و گوشه ی لبش گذاشت و با فندک گرون قیمتش روشنش کرد. به سمت ستاره اومد و روبه روش ایستاد… تمام دود سیگار رو توی صورتش فوت کرد . دستش و پایین برد و دست ستاره رو گرفت ،یه تای ابروم بالا پرید. می خواست چی کار کنه؟ نکنه الان برن تو کار بوس و لب گیری ؟؟
با چهار تا چشم اضافه بهشون خیره بودم،آرمین دست ستاره رو بالا آورد، سیگار و از گوشه ی لبش برداشت و با خونسردی کف دست ستاره خاموشش کرد که جیغ از سر دردش به هوا رفت . یه قدم عقب رفتم، خدا می دونه چقدر از آرمین ترسیدم . ستاره از درد نفسش بالا نمیومد اما آرمین با همون پوزخند و خونسردیش گفت _تو هنوز منو نشناختی…قبل از اینکه اون صورتتو خط خطی کنم تا بهت ثابت بشه تو هم برام یه آشغالی مثل بقیه گورتو گم کن. کسی که یه بار رفت،دیگه جایی تو خونه ی من نداره،حالا هری! ستاره حتی نمی تونست جوابش رو بده،جدا از دستش بدجوری ترسیده بود.
برای همین بعد از انداختن نگاه سنگینی به آرمین از خونه بیرون زد. اون که رفت آرمین هم رنگ عوض کرد، با خشم گلدون کنار در رو برداشت و با داد بلندی پرتش کرد.از ترس پریدم. اون گلدون ارضاش نکرد و سراغ میز وسط پذیرایی رفت و با این ترتیب با عربده کل خونه رو به هم ریخت و در آخر روی مبل وا رفت. هنوز گیج همونجا وایستاده بودم که صداش اومد _بیا اینجا . نه جرئت داشتم به سمتش برم و نه جرئت داشتم به حرفش گوش ندم.. برای همین نفس عمیقی کشیدم هر چی بگه جوابشو میدم، اگه هم خواست یکی از سیگاراشو کف دست من خاموش کنه منم کلا آتیشش میزنم ..