رمان تدریس عاشقانه اثر ترنم لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
پس از سالها دوری، دکتر آرمان زند به وطن بازمیگردد، بیخبر از آن چه غیرمنتظره مسیر زندگی اش را تغییر خواهد داد. شرایط پیچیده و ناپذیر او را وادار میکند تا با یکی از دانشجویانش ازدواج کند—ازدواجی که برای هیچکدام از آنها آسان نخواهد بود.
با لحن تندی گفتم چی میخوای؟ بر عکس من اون آروم گفت بهت گفتم بمون سوگل کجا رفتی؟ غریدم قبرستون میخوای اون جا هم بیا که مچم و باهات بگیرن این سری بابابزرگ خونم و حلال کنه؟ صدای بوق اشغال که توی گوشم پیچید ناباور به صفحه ی موبایل نگاه کردم الان قهر کرد؟ همون لحظه ماشینش جلوی پام ترمز زد شیشه رو داد پایین و گفت زود سوار شو نزدیک دانشگاهیم یکی میبینه با اکراه سر تکون دادم و سوار شدم ماشین و راه انداخت و گفت به هفته ست خبری ازت نیست من زنگ زدم حتی اومدم دم خونتون اما کسی چیزی بهم نگفت چی شده.
سوگل؟ شونه بالا انداختم و گفتم نمیدونم هر روز با بابابزرگ جلسه میریزن هنوز به منم نگفتن حکمم چیه دستم و گرفت متعجب بهش نگاه کردم اما اون بیخیال فشاری به دستم داد و گفت امشب توی مهمونی با بابابزرگ حرف میزنم نقسم و فوت کردم و گفتم اصلا حوصله ی مهمونی ندارم ابرو بالا انداخت و گفت یه مهمونی بزرگ به مناسب ورود پر افتخار منه مگه میشه حوصله نداشته باشی؟ پوزخندی زدمو رو برگردوندم دلش خوشه خوب شدم مامان؟ حتی به صورتمم نگاه نکرد تمام بادم خوابید… این روزا خونه برام شده بود جهنم مامانم که جواب سلامم رو نمیداد.
بابا هم بدتر از اون اما خداروشکر که سرم و نذاشت روی سینم در واقع اصلا کاری باهام نداشت نگاهی توی آینه به خودم انداختم و دستی به لباس شب آبی رنگم کشیدم و از اتاق بیرون رفتم صدای آهنگ کل خونه بابا بزرگ رو پر کرده بود همزمان با بیرون اومدن من در یکی از اتاقا باز شد و از شانس خوشگلم چشمم به چشم آرمان افتاد اخمام و در هم کشیدم و بی اعتنا به این پسره ی شوم نحس خواستم به سمت پله ها برم که صداش متوقفم کرد آدم به استادش به سلام نمیده؟ نگاهش کردم و گفتم اگه استادش نحس باشه نه ازش فرار میکنه خودش و بهم رسوند.
مچ دستمو گرفت و گفت مقصر اتفاقایی که برات افتاد من نبودم خب؟ با حرص دستمو از دستش کشیدم و گفتم … مقصر همش تویی مقصرصدای دختر عموی پنج سالم رو از وسط پله ها شنید سوگل… آرمان… بیایید بابابزرگ کارتون داره نمیدونم چرا تنم یخ زد آرمان که متوجهی حالم شد با خونسردی گفت هر چی که گفتن تو هیچی نگو بسپارش به من حل میشه اوکی؟ با لرز گفتم میخوان منو بکشن واسه همین گذاشتن امروز بیام دانشگاه الانم بابا بزرگ حکم مرگمو صادر میکنه روبه روم با فاصله ی کم ایستاد و با لحن آروم و مطمئنی گفت مگه من مردم؟