در گذار روزهای این چنین پر از شتاب و جوش عمر چارده ساله، یاد او گاهی سراغی میگرفت اما سراغی سست و گنگ، و بیشتر وابسته به رؤیا۔ تا شبی اینجور پیش آمد که در تالار تنها سینمای شهر او کنار من نشسته بود. من با خواهرانم رفته بودم و او با خواهرانش آمده بود و آنها میخواستند کنار هم بنشینند و ناچار جای مرا گرفتند و من جانی افتادم که کنار او بود. در تمام طول آن مدت که تاریکی لرزان از فروغ و سایه های روی پرده عرصه تالار را میپوشاند، و همه خبره به بازیهای یادم نیست که، چه، غرقه بودند، از تن من ناب رفته، جان من در خواهش دیدار او ، لمس دست او، با فشردن روی پایش، تند دزدیدن نگاهی از نگاهش، بوسیدن که نه اما بوئیدن یک تار مویش، تب زده، تشنه، به خاموشی فغان داشت. آرنج به بازویش زدم. باز زدم و این بار آن را پس نبردم. همچنانکه آرنجم…