رمان وسوسه ام کن اثر مریم عباسقلی لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
کامیار مرد اتو کشیدهای که وسواسش اولین چیزی هست که ازش به یاد میارن! ناف بریدهی دخترعموش هست که هیچ علاقهای نسبت بهش احساس نمیکنه، کیمیای عاشق! اما در این بین که کامیار سعی در وقف دادن خودش با شرایط و کیمیا داره، اتفاقی میافته که همهچیز رو متوقف میکنه… البته در درونش! این اتفاق، نمیتونه یک دختر دوستداشتنی باشه؟!
سانروف ماشینش را باز کرده و میخواست فوراً حرکت کند. چند جای دیگر کار داشت و در یک لحظه، خشکش زد. آب سیاه شده بود که نه فقط روی سر تا پای خودش ریخته بلکه داخل ماشینش را هم به گند کشیده بود. به معنای واقعی کلمه خون مقابل چشم هایش را گرفت. از خیس شدن لباس هایش متنفر بود، چه رسیده با آب کثیف! فریاد کشید: کار کدوم احمق نفهمی بود؟ پیاده شد و کتش را عصبی درآورد و در ماشین پرت کرد. چند برگ دستمال کاغذی بیرون کشید و صورتش را خشک کرد. در آن وضعیت حس میکرد گوشت بدنش در حال ریش ریش شدن است. دندان بر هم سایید و سر بالا گرفت و چشمش به پنجره ی باز آخرین طبقه رسید. پنجره ی انبار. آرام غرید: دختره ی ابله. کمی بلندتر گفت: دختره ی ابله.
فریاد کشید: دختره ی ابله. آیه لبش را محکم به دندان گرفت. مثل همیشه که وقتی مضطرب میشد نمیتوانست جلوی خنده اش را بگیرد، ریز ریز میخندید و به خودش بد و بیراه میگفت. وای خدا لعنتم کنه. وای آیه بترکی. آرام خودش را بالا کشید و نگاهی دیگر به پایین انداخت که صدای داد کامیار را شنید. دختره ی ابله. چهارپایه را زیر پایش گذاشت و رویش ایستاد و با خودش زمزمه کرد. چه گاو، چه بی ادب. ابله خودشه. سرش را بیرون برد و صدایش را بلند کرد و با پررویی رو به مردی که غضبناک بودن چهره اش از همانجا هم مشخص بود توپید: آهای آقا، چه خبره؟ چه خبره؟ چه خبره؟ چرا فحش میدی؟ کامیار چشم گرد کرد و داد زد: دیدی چه غلطی کردی؟ حالا طلبکارم هستی؟ لبخندی بزرگ روی لب های آیه آمد و…