رمان دونی
دانلود رمان جدید رایگان
رمان دونی
دانلود رمان نیلوفری برای مرداب از مهین عبدی رمان رایگان

رمان نیلوفری برای مرداب از مهین عبدی با لینک مستقیم

دانلود رمان نیلوفری برای مرداب از مهین عبدی کامل رایگان

ژانر رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : 617

رمان نیلوفری برای مرداب

رمان نیلوفری برای مرداب

خلاصه رمان : سیگار میان انگشت میانی و اشاره‌ام له‌له می‌زد برای مجدد بوسیدن لب‌هایم و پک زدن محکم‌ من!
نگاهم به رقص‌نور، دود و عطر و ادکلن‌های در هم ادغام شده عادت کرده بود! این چندمین پارتی‌ای بود که می‌گرفتم؟ نمی‌دانم!
سیگار بین لب‌های رژ خورده و درشتم فرستادم و از اعماق وجودم پک زدم و دودش را بیرون فرستادم.
-خفه نشی نیلی؟
تنه‌ای که جلو کشیده بودم را عقب فرستادم و پا روی پا انداختم. شلوارک جین و کوتاهم یک وجب پایین‌تر از زانوهایم بود. بدون نگاه به یاسی در جواب سوالش، سوال پرسیدم:
-اون بچه مثبته، همون که بهش می‌خوره حاج‌آقا تقبل الله باشه تو پارتی من چی‌کار می‌کنه؟

قسمتی از داستان نیلوفری برای مرداب

با صدای زنگ ممتد آیفون هراسان چشمانم را گشودم اما تا به خودم بجنبم از روی کاناپه کف زمین افتادم و خواب به طور کامل از چشمانم پر کشید هنوز هم درک درستی از موقعیت کنونی ام نداشتم. دستی به صورتم کشیدم. آرایشم روی صورتم ماسیده و مطمئن بودم تصویر خوبی برای دیدن

نخواهم داشت بدنم خشک شده و عضلاتم بشدت درد می کردند صدای زنگ آیفون همچنان می‌آمد.. نگاهم سمت پنجره پذیرایی کشیده شد هوا روشن شده بود. نچی کرده و با بند کردن دستم به میز قامت صاف کردم. احساس افتادن از ارتفاع زیادی را داشتم! درد استخوان های دست و پایم

عصبی ام کرده بود و این بین صدای زنگ آیفون همچون مته در سرم فرو می‌رفت. آه دو دقیقه آروم بگیر خو سر آورده… دستم به پیشانی ام چسبید و با انگشت اشاره و شست شروع به فشردنش کردم سلانه سلانه از میان آشوبی که در خانه غوغا کرده بود خودم را به آیفون رساندم. چندباری پلک باز و

بسته کردم تا تصویر مقابلم برایم واضح تر شده و مطمئن شوم که اشتباه نکرده ام، نامی؟ نامی اینجا چه می‌کرد؟ آن هم بعد از ۵ ماه؟ دستم پایین افتاد و روی دکمه باز کردن در اما مکث کردم. از چهره اش چیزی جز اضطراب نمی‌‌خواندم! دلم گواه خوش نمی‌داد آخرین باری که همدیگر را دیده بودیم …

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
سیگار میان انگشت میانی و اشاره‌ام له‌له می‌زد برای مجدد بوسیدن لب‌هایم و پک زدن محکم‌ من! نگاهم به رقص‌نور، دود و عطر و ادکلن‌های در هم ادغام شده عادت کرده بود! این چندمین پارتی‌ای بود که می‌گرفتم؟ نمی‌دانم! سیگار بین لب‌های رژ خورده و درشتم فرستادم و از اعماق وجودم پک زدم و دودش را بیرون فرستادم. -خفه نشی نیلی؟ تنه‌ای که جلو کشیده بودم را عقب فرستادم و پا روی پا انداختم. شلوارک جین و کوتاهم یک وجب پایین‌تر از زانوهایم بود. بدون نگاه به یاسی در جواب سوالش، سوال پرسیدم: -اون بچه مثبته، همون که بهش می‌خوره حاج‌آقا تقبل الله باشه تو پارتی من چی‌کار می‌کنه؟
مشخصات کتاب
  • نام کتاب
    نیلوفری برای مرداب
  • ژانر
    عاشقانه
  • نویسنده
    مهین عبدی
  • ویراستار
    رماندونی
  • صفحات
    617
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 2,385 بازدید
  • برچسب ها:
موضوعات
ورود کاربران

آرشیو نویسندگان
تبلیغات متنی
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.