کتاب رمان اتاق جیکب اثر ویرجینیا وولف لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
داستان زندگی، شخصیت و دوستان جیکوب در مجموعهای از صحنهها و لحظات به یاد ماندنی، از دوران کودکی، سپری کردن دوران کالج در کمبریج، روابط عاشقانه در لندن و سفرهایی به یونان گرفته تا اتفاقات تراژیک جنگ، با نثر جذاب و دلنشین وولف به تصویر کشیده شدهاند …
تکه ای از داستان اتاق جیکب
در که با تابی سریع باز شد و مردی جوان و خوش بنیه به داخل جست زد، خانم نورمن با حالتی عصبی، اما ضعیف و بیرمق به اعتراض گفت: اینجا کوپه سیگاریها نیست. جوان پنداری صدای او را نمیشنید. قطار یکسره و بیتوقف تا کمبریج رفت و زن آنجا تنها محصور ماند، در کوپه قطار، به همراه مردی جوان دستی به فنر جعبه لوازم آرایشش کشید و دست پیش برد تا مطمئن شود که شیشه عطر و رمانش به قلم میودی هر دو دم دستش هستند. (مرد جوان پشت به او ایستاده بود و کیفش را در رف میگذاشت.) به این نتیجه رسید که در موقع لزوم شیشه عطر را با دست راستش پرت کند و با دست چپش دستگیره خطر را بکشد.
زن پنجاه ساله بود و پسرش هم در دانشکده تحصیل میکرد با این حال چند و چون ندارد که مردها خطرناکاند. نیمی از ستون روزنامهاش را خواند؛ بعد یواشکی از بالای روزنامه نگاهی به جوان انداخت تا با انجام آزمون خطاناپذیر توجه به ظاهر طرف ببیند، آیا امنیت دارد یا نه… میخواست روزنامهاش را برای خواندن به او تعارف کند. اما آیا مردان جوان مرنینگ پست میخوانند؟ خانم نورمن نگاه کرد تا ببیند مرد چه میخواند، دیلی تلگراف. خانم نورمن یکبار دیگر به او نگاه کرد و نگاهش از جورابها (شل و وارفته) و کراوات (چروک و نامرتب) به صورتش رسید. بعد نگاهش بر دهان او ثابت ماند. لبانش بسته بود. و چون مشغول مطالعه بود،
چشمانش نیز رو به پایین بر صفحه روزنامه دوخته شده بود. همه چیز استوار و قرص، اما جوان، بیاعتنا و غافل از خویش مثل وقتی که آدم بخواهد با ضربهای کسی را نقش بر زمین کند! نه، نه، نه! خانم نورمن از پنجره به بیرون نگاه کرد و حال نقش لبخندی محو بر لبانش نشسته بود، و بعد دوباره سر برگرداند. چون جوان اصلاً متوجه او نشده بود جدی غافل از خویش… بعد مرد سر بلند کرد و به پشت سر خانم نورمن چشم دوخت… جوان انگار اصلاً به آنجا تعلق نداشت تنها با بانویی سن و سال دار… بعد چشمان مرد، آبی رنگ ثابت و خیره ماند. به آن چشم انداز با خودش گفت به حتم آن مرد متوجه حضور او نشده است. اما این تقصیر او نبود که …
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.