رمان از پیله تا پرنا اثر سپیده علیزاده لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
همه پیلهها به پروانه شدن ختم نمیشوند! گاهی پیلهها سرنوشت دیگری را رقم میزنند؛ در جوش و خروش آب داغ غرق میشوند تا در نهایت به یک پارچهی ابریشمی زیبا و با ارزش تبدیل شوند. هرچند این رمان زاییدهی تخیل نویسنده است، اما هر بخش آن با دقت و تحقیق فراوان نگاشته شده تا اطلاعاتی دقیق و کاربردی به شما خوانندگان گرامی ارائه شود. هرگونه تشابه اسامی کاملاً تصادفی است.
صبح به محض بیدار شدن اولین اقدامم چک کردن گوشی بود. فقط دو واریزی داشتم چه نتیجه ی دلسردکننده ای برای چند دقیقه چنان ناامید شدم که به سرم زد دیگر این کار را ادامه ندهم. اما سعی کردم به خود امیدواری داده و بگویم که فروش بیشتر، نیازمند زمان است! سری هم به تلگرام زدم هنوز هم محبوب ترین صفحه ی اجتماعی برای من محسوب میشد. دکتر رایتینگی که به عنوان تکلیف درسی خواسته بودم، به منظور تصحیح برایم فرستاده بود بعد هم یک سوال گرامری پرسیده بود. پریروز سر کلاس این گروه دونفره را جهت انجام تکالیف و پرسش و پاسخ ایجاد کرده بودیم.
؛کاری که برای همه ی شاگردانم انجام میدادم. با کمی سرچ سرنخ های مفیدی برای افزایش فروش به دست آورده بودم هرچند بیشتر تکنیک ها رایگان بود، اما گاهی باید کمی سرکیسه را شل میکردم تا به اطلاعات جامع تری در این حوزه دسترسی پیدا کنم هنوز هم با برنامه ریزی پیش میرفتم ولی تا یک ماه آینده باید بیشترین انرژی را روی درس های دانشگاه و تحقیقاتم می گذاشتم به جز مواقعی که مجبور بودم در زمان محدود کاری را انجام دهم هیچگاه خواب و تفریح و ورزش را قربانی کار و مطالعه نکرده بودم حالا هم بعد از دو صبحگاهی به خانه بازگشته.
و بعد از یک دوش سریع داشتم صبحانه ی کاملی میخوردم امروز عصر جلسه ی پنجم کلاسم با دکتر بود. طی مکالماتی که به زبان انگلیسی در کلاس انجام میدادیم ناخواسته اطلاعات زیادی در مورد او به دست آورده بودم. مثلا حالا میدانستم که سی و یک ساله و مجرد بود و پدر و مادرش در تهران زندگی می.کردند. یک خواهر کوچکتر از خودش داشت که همراه همسر و دختر کوچک دو ساله اش در استراسبورگ فرانسه زندگی می کردند و به دلیل فاصله ی نزدیک دو کشور ماهی یکبار دور هم جمع میشدند. به عنوان طرف مقابل مکالمه اطلاعاتی از همین جنس در میان صحبتهای من هم جا میگرفت.
از اینکه در زمان برگزاری کلاس ها او میزبان بود و لاجرم پذیرایی را به عهده میگرفت نوعی حس دین و شرمندگی برایم به همراه داشت و من کسی نبودم که لطف کسی را بی جواب بگذارم از لحظه ای که بیدار شده بودم وسوسه ی انجام کاری رهایم نمی کرد. به سرم زده بود کمی خاگینه درست کرده و با خود سرکلاس ببرم. از طرفی دودل که شاید این کار صورت خوشی نداشته باشد. بالاخره دل را به دریا زدم و برای گرفتن دستور دقیق با ما در تماس گرفتم همگی سر میز صبحانه بودند. با دیدنشان کنار هم دلم برای بودن در جمع شده.