رمان دونی
دانلود رمان جدید رایگان
رمان دونی
رمان شبی که باران آمد

کتاب رمان شبی که باران آمد اثر آوا موسوی لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها

المیرا چیزهایی را می‌بیند که بقیه قادر به دیدن آن‌ها نیستند، چیزهایی می‌شنود که دیگران نمی‌شنوند، المیرا از جنون عبور کرده! همه تنهایش گذاشتند و او را داخل آسایشگاه رها کردند حتی عزیزترین‌های او هم از المیرا ناامید شدند، چون او قرار نیست درمان شود …

تکه ای از داستان شبی که باران آمد

تیک، تیک تیک. صدای برخورد قطرات باران با پنجره کوچک بالای دیوار… من بودم که دوباره می‌لرزیدم و صدایم در نمی‌آمد مبادا سایه پیدایم کند. من حتی جرئت گریه کردن هم نداشتم زیر تخت پناه گرفته بودم خاطرات مانند یک فیلم سینمایی از پیش چشمانم می‌گذشت و من بیچاره چه چاره‌ای جز لرزیدن داشتم؟ دنیای رنگی دخترانه‌ام رنگ غبار به خود گرفته بود نمی‌دانستم چه کنم. یعنی من مستحق این عذاب بودم؟ مستحق این بودم که در آن آسایشگاه زیر تخت بلرزم؟ اشتباهم چه بود که مجازاتش این بود که در روزهای طلایی جوانی‌ام و در آستانه ۲۰ سالگی گرفتار طوفان شوم؟ دخترهای همسن من برای نداشتن لباس ست با جورابشان

نگران بودند و من باید انگ دیوانگی را به جان می‌خریدم فقط به خاطر این که یک شب در میان آتش تنهایی و ترس سوختم. من دیگر خوب شدنی نبودم. توهماتم هر روز و هر روز به سراغم می‌آمدند. صدای خنده و قهقهه خاموش نمی‌شد و من فقط کمی بیشتر از خیلی شبیه دیوانه‌ها شده بودم.‌ صدای باز شدن در اتاق باعث شد تکان سختی بخورم و با مردمک‌هایی گشاد شده در خود جمع شوم و دست‌های یخ زده‌ام را روی دهانم فشار دادم. پاهایی پوشیده در شلوار جین کنار تخت قرار گرفت. -چرا رفتی زیر تخت الميرا؟ خم شد و من را از زیر تخت بیرون کشید. با ترس دور تا دور اتاق را نگاه کردم سایه نبود. چشمانم را گرد کردم و تند تند گفتم:

بارون میومد از بارون می‌ترسم. پرستار چشم در حدقه چرخاند. هنوز به هیچکس درباره آن سایه نگفته بودم. چیزی را که بقیه نمی‌دیدند باور نمی‌کردند و آن موقع انگ دیوانگی به من می‌زدند. من فقط می‌ترسیدم از دیوانه بودن می‌ترسیدم پرستار مرا روی تخت نشاند و لبخند زد. لبخندش نمایشی و عروسک وار به نظرم آمد. -المیرا بارون هیچ چیز ترسناکی نداره. پوزخند زدم او که نمی‌دانست باران آبستن تمام سایه‌های زندگی من است. او هیچ چیز نمی‌دانست فقط بلد بود امید واهی دهد. به او خرده نمی‌گرفتم. مشکل از من بود. من نمی‌توانستم مشکلم را بر طرف کنم. او گناهی نداشت. گناه از من بود! پرستار قرص‌هایم را به زور به خوردم داد …

این رمان را از طریق رمان بوک دانلود کنید: رمان شبی که باران آمد

  • اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 1,315 بازدید
  • برچسب ها:
موضوعات
ورود کاربران

آرشیو نویسندگان
تبلیغات متنی
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.