کتاب رمان اشوزدنگهه: اسطوره هماکنون (جلد اول) اثر آرمان آرین لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
کتاب الکترونیکی “اشوزدنگهه (جلد اول، اسطوره هم اکنون)” اثر آرمان آرین توسط نشر موج به چاپ رسیده است. این مجموعه رمانی فراگیر میباشد که در دورههای زمانی مختلف از سالهای ۱۳۸۵ تا ۱۳۹۳ نوشته و منتشر شده است. “اشوزدنگهه” به شخصیتها و اسطورههای ایرانی میپردازد که هر سال به عنوان روزهای خاصی در تقویم او میگذرند و اکنون بیش از ۶ هزار ساله شدهاند. نام “اشوزدنگهه” به معنای “درستکردار و جویندهٔ راه حق” ترجمه میشود. شخصیت اصلی این داستان به نام “اشوزدنگهه” به عنوان بهترین شاگرد مدرسهٔ باستانی مغان، با همراهی دو مغ سیاه و شرور به نامهای “شاماش شوموکین” و “هومبانیگاش”، توسط دارویی که جاودانگی را به او میبخشد، عمری بسیار طولانی دارد. اما …
تکه ای از داستان اشوزدنگهه
زمانی که در پی رؤیای چهل روزه، مغ جوان از احساسی تازه سرشار شد، روزان و شبانی متمادی و دیگر بار راه پیمود و بیابان و کوهسار را سپری کرد. از شهرها دوری میجست و راه جنگل را در پیش داشت؛ حس میکرد این راه، او را به سوی خویش فرا میخواند. روزهایی طولانی به امتداد یک رود پیش رفت تا در پس درههای پوشیده از بوته، نخستین در هم تنیدگی شاخهها و تنهها را به چشم دید. با شتابی بیش از پیش درختزارهای آغازین را طی کرد تا آرام آرام در انبوهی برگها و چوبها پناه یافت. آنها او را از نگاه آدمیان دور میداشتند و آرامشاش میبخشیدند. اینک با گیاهان آسوده تر بود تا با همنوعان خویش؛ شبها در میان برگهای سبز میخوابید و روزها از رود ماهی
میگرفت یا از میوهها میخورد. چیزی تا پاییز نمانده بود که دریافت باید سرپناهی در دل جنگل بیابد یا بسازد. سوز سرما آغاز میشد که در ارتفاعات جنگل به دهانهی غاری برخورد بوی هیزم سوخته به مشامش خورد و دانست باید با احتیاط پیش برود. دهانهی غار روشن بود و آتشی شعله ور در آن میسوخت تا تکههای آبدار گوشت نیم کباب شده به آرامی بر آن پخته گردد! غار بزرگی نبود؛ شش گام عمق داشت با بستری از علوفهی خشک و گرم در انتهای دیوارهی آن اشوزد نگهه بی درنگ دریافت که به حریم خصوصی مردی یا گروهی وارد شده است. اطراف را پایید و منتظر ماند. کبابها را با وجود گرسنگی تمام جابه جا کرد تا نسوزند و تا غروب، انتظار بازگشت صاحبخانه را کشید. تمام
جنگل زیر پایش را تحت نظر گرفت ولی جز غوغای همیشگی باد و نور و پرندگان اتفاق دیگری رخ نداد. پس کبابها را خورد و از آبشار کوچکی که آن سوی دهانه بود نوشید. آتش چنان شعله ور بود و او چنان خسته که اصلاً در ذهنش نماند تا در آن هیزم بگذارد به بستر انتهای غار رفت و آسوده لمید. چشم که باز کرد صبح رسیده بود به شدت عرق کرده و آتش هنوز با شعلههایی پیچان و انبوه برپا بود وحشت زده رو به دهانه دوید و اطراف را نگریست؛ جنگل در نور خورشید میدرخشید و هیچ کس به چشم نمیآمد. وقتی به کنار آبشار رفت، طبقی انگور و سیب در زیر قطرات درخشنده حاضر بود به غار که بازگشت ران نیم بریانی بر سر آتش بود با تردید دیوارهای غار را سنجید و …
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.