کتاب رمان کلبه های طوفان زده اثر زینب عامل لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
افسون در همدان زندگی آرامی دارد تا اینکه با تماس غیرمنتظرهی خواهر بزرگش، آذر، مجبور میشود به تهران سفر کند. آذر که زندگی مرموز و پر از ابهامی دارد، حالا با یک راز بزرگ روبرو شده است: نوزادی نارس که فوت کرده و معلوم شده فرزند اوست، در حالی که آذر هرگز ازدواج نکرده است. افسون که شوکه و نگران شده، تصمیم میگیرد به خواهرش کمک کند و پرده از این راز بردارد. او وارد دنیای پیچیده و پر رمز و راز آذر میشود و با افرادی آشنا میشود که هر کدام به نوعی در این ماجرا دخیل هستند. افسون در این مسیر با چالشهای بسیاری مواجه میشود و باید با هوش و ذکاوت خود راز این نوزاد و زندگی مرموز خواهرش را کشف کند…
تکه ای از داستان کلبه های طوفان زده
بابا یالا راه رو باز کنین، دیگه این همه آدم اسیر شما شدن خانم!
جهان سر چرخاند و نگاهش به قدری تیز بود که مرد بیاختیار سکوت کرد و غرغرش را که میتوانست آغازگر یک دعوا باشد ادامه نداد. جهان مجدد نگاهش را به من داد و آمرانه گفت: بشین ببینم چی میگی!
دلم گریختن میخواست ولی در شرایطی که داشتم چارهای جز نشستن نبود. نشستم و جهان هم کنارم نشست و پاسپورتهای دستش را به وکیلش که پشت سرش بود داد، ظاهرا صندلی او کنار ما نبود. وکیل جوان سری تکان داد و از کنارمان عبور کرد. با حرکتش و باز شدن راه بقیهی مسافرها، جهان سرش را به سمتم چرخاند.
_ چی شده افسون جان؟
از استرس حالت تهوع گرفته بودم.
_ مقصدمون عوض شده؟
چشمانش را ریز کرد.
_ من بهت گفتم که قراره بریم دبی؟ چرا چیزی یادم نمیآید؟ سه ساعته تو فرودگاه دارن پیج میکنن مسافرای استانبول، چطور متوجه نشدی؟
نشنیده بودم اصلا! تا لحظهی سوار شدن داخل هواپیما به قدری فکرم مشغول امیر و آمدنش بود که متوجه نشده بودم مقصد دبی نیست. آنقدر مضطرب بودم که هر لحظه ممکن بود همه چیز را خراب کنم.
_ شما نه ولی پسرتون بهم گفتن قراره بریم دبی…
دستم را گرفت و بیتوجه به جملهی من پرسید:
_ تو چرا اینقدر اضطراب داری عزیزم؟ دستات یخ کردن.
اضطراب لعنتی به قدری پررنگ بود که حتی لمس شدن دستم توسطش نیز نتوانسته بود حالم را بهتر کند. تنها بهانهای که در ذهن داشتم را بر زبان آوردم:
_ بار اولمه سوار هواپیما میشم، میترسم.
لبخندی زد.
_ نترس عزیزم، قرار نیست چیز خاصی متوجه شی.
هندزفری مخصوصی که روی دستهی صندلی بود را برداشت و با خارج کردن آن از بستهبندی مخصوصش و وصل کردن یک سمتش به قسمت مخصوصی که روی صندلی بود، سمت دیگرش را به سمتم گرفت.
_ بیا عزیزم بذار تو گوشت…
به مانیتورهای مقابلمان اشاره کرد.
_ میتوانی آهنگ گوش کنی تا حواست پرت شه.
دستم حتی برای گرفتن هندزفری هم بالا نیامد، اضطراب مثل هیولا تمام قوت تنم را بلعیده بود. امیر کجا بود؟ چرا نمیرسید؟ صدایی اول به زبان ترکی و بعد فارسی در فضا پیچید که اشاره میکرد کمربندهایمان را ببندیم. جهان هندزفری را روی دستهی صندلی رها کرد و خودش کمربندم را بست.
_ الان حرکت کردیم، میفهمی ترست بیخود بوده.
هواپیما داشت حرکت میکرد؟ پس امیر چه میشد؟ دهانم مثل برهوتی بیآب و علف خشک خشک بود. به سختی توانستم لب تکان دهم.
_ پس… پسرتون چی؟
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.