کتاب رمان جاهای تاریک اثر گیلیان فلین لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
لیبی دی، هفت ساله بود که مادر و دو خواهرش در اتفاقی ترسناک و تراژیک به قتل رسیدند. او جان به در برد و شهادت داد که برادر پانزده ساله اش، بن، قاتل بوده است. بیست و پنج سال بعد، باشگاه قتل -انجمنی سری که به جنایتهای مشهور میپردازد- لیبی را پیدا و از او درخواست جزئیات میکند. آن ها امیدوارند مدارکی را پیدا کنند که شاید باعث آزادی بن شود. لیبی که امیدوار است از این داستان تراژیک کمی پول درآورد، مشغول جست و جوهای بیشتر در رابطه با آن شب میشود و یافتههایش را در اختیار باشگاه میگذارد. پس از مدتی، حقیقتی غیرقابل باور آشکار میشود و لیبی دوباره میبیند که در نقطهی شروع است …
تکه ای از داستان جاهای تاریک
بچه که بودم پنج ماهی با پسر عموی با واسطه رانر در هاکامب کانزاس گذراندم. خاله دایانِ بیچاره تازه از شرّ من دوازده که بدجوری سرسام بودم خلاص شده بود. از آن پنج ماه چیز زیادی یادم نیست جز این که یک سفر آموزشی به داج سیتی رفتیم تا دربارۀ وایات ارپ چیز یاد بگیریم. فکر کرده بودیم که میرویم تفنگ و بوفالو و… ببینیم. عوضش بیست نفرمان دستچین شدیم و به زور ما را به یک تعداد اتاق بایگانی بردند تا اسناد را نگاه کنیم و کل روز با نق و ناله و ذرات غبار مشغول دسته بندی بودیم. خود ارپ هیچ تاثیری روی من نداشت اما از آن اشرار قدیم غرب کشور با سبیلهای آویزان و لباسهای بی قواره و چشمهایی که مثل سکه
پنج سنتی برق میزد خوشم میآمد. همیشه به خلافکارها میگفتند دروغگو و دزد. آنجا بود که میکرد از خوشی ملاقات با یک همسفر همراهم غش غش خندیدم آن هم توی یکی از اتاقهایی که داخلش بوی نا میداد و مسئول بایگانی درباره هنر بایگانی وزوز میکرد. چون با خودم فکر کردم این که خودمم. من هم دروغگو هستم، هم دزد. مرا به خانههایتان راه ندهید و اگر راه میدهید تنها نگذارید. کش میروم. شاید مرا سر بزنگاه بگیرید که یک رشته مروارید ناب توی چنگالهای کوچک حریصم تلق تلق آویزان است. تازه آن وقت به شما میگویم که اینها مرا یاد مرواریدهای مادرم میاندازد و ناخواسته میخواستم لمسشان کنم، فقط برای یک
لحظه و خیلی هم متاسفم. نمیدانم چی باعث شد. مامانم هیچ وقت جواهراتی نداشت که ردّ سبز رنگی روی پوستش نیندازد. اما شما که چه میدانید و تازه باز وقتی حواستان نیست بالاخره مرواریدها را کش میروم. لباس، حلقه، سیدی، کتاب، کفش، آی پاد، ساعت، همه چی میدزدم. به مهمانی خانه یکی میروم دوستی ندارم اما یک عده هستند که مرا به یک جاهایی دعوت میکنند و بعدش وقتی از مهمانی برمیگردم چندتا پیراهن زیر عرقگیرم پوشیدهام و چند تا رژلب قشنگ هم توی جیبم چپاندهام و هر چقدر هم شد پول نقدِ یکی دو تا کیف توی مهمانی، گاهی هم اگر جمعیت به قدر کافی گیج باشند حتی خود کیف را بر میدارم …
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.