دانلود رمان پادمیرا از مبینا مهراور کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۶۷۱
خلاصه رمان:
همیشه به اینجای ماجرا که میرسید از فکر و خیال میامدم بیرون. دیگه چهره ای از اون پسر دستفروش تو ذهنم نبود و نمیتونستم ادامهی خاطراتم رو بدون صورتش تصور کنم. راسته که میگن از دل برود هرآنکه از دیده رود. منم همین طوری شدم، سالیان سال از اون قضیه گذشت و هر روز یه چیزی از اون فرد رو فراموش می کردم. دختری هستم عاشق یه پسر دستفروش شدم و بهش پول دادم تا بره برای خودش کار پیدا کنه و بیاد خواستگاریم ولی اون پسر میره و دیگه پیداش نمیشه. چندسال بعد که میخواستم فراموشش کنم میفهمم پسره رئیس شرکتی هستش که توش کار میکنم …
قسمتی از داستان پادمیرا :
از حرص خونم به جوش اومده بود رفتم روی صندلی نشستم و با انگشت هایم بازی کردم این چرا اینطوری میکرد من از زندگی کیوان چیزی نمیدونم پس چطوری میخوام باهاش ازدواج کنم. وقتی اینطوری بهم بی احترامی میکنه منم میدونم چیکار کنم با حرص از جام بلند شدم و رفتم سمت
اتاقی که اولین سری اون تو بودم رفتم سراغ لباسام خواستم عوضشون کنم که چشمم افتاد به آینه قدی که روبروم بود چشمم به خودم افتاد چقدر خوار و ذلیل بودم من. چطور اجازه دادم یه پسر برام تعیین تکلیف کنه، مگه من بی صاحب هستم که بدون اینکه از خانوادم اجازه بگیره جشن راه
انداخته با بغض نگاهم رو از آیینه گرفتم و مشغول در آوردن پیراهن شدم. بعد رفتم جلو آیینه و با دستمال مرطوب هر چی آرایش بود رو پاک کردم. بخاطر این کار احمقانه ای که کیوان انجام داد دیگه روم نمیشد برم شرکت. مقنعم رو درست کردم و از اتاق خارج شدم داشت دنبالم میگشت.
یواشکی از پله ها پایین رفتم و طوری که متوجه حضور من نشه اونجا خارج شدم از وقتی کامل از اون خونه خارج شدم بدو بدو به مقصد نامعلومی حرکت کردم. فقط می دویدم تا از اونجا دور بشم وقتی کامل خونه از نظرم پنهان شد و اثری ازش باقی نموند از حرکت ایستادم. دستام رو روی زانوهام گذاشتم …