دانلود رمان مهتا از نگین حبیبی کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : ۲۰۴
خلاصه رمان:
مهتا ایرانی، یه دختر ۲۸ ساله فداکار و مهربون که به دلیل باهوش بودن چند سال جهشی خونده و الان توی یکی از بهترین بیمارستان های تهران مشغول به کاره. زندگیش روی رواله عادیه و فقط یه چیز براش مجهوله! اونم یه کلمه ست به نام عشق! چون همیشه سرش توی درس و مشق بوده نتونسته همچین چیزی رو تجربه کنه! همه چی از وارد شدن مهتا به عمارت خونوادگی شمس و وارد شدن عزیز دردونهی خونواده ایرانی شروع میشه و زندگی مهتا رو ۱۸۰ درجه تغییر میده و شاید مهتای قصه ما بین اتفاقات زندگیش از اینکه میخواسته عشقو تجربه کنه به خودش لعنت فرستاده!
قسمتی از داستان مهتا :
نشستم روی کناره پل و بقیه هم روی پل جا گرفتن.. همه بهم زل زده بودن…یه لقمه خوردم ولی از گلوم پایین نرفت! با اعتراض گفتم: خوب اون چشمای وزغیتونو به یه جای دیگه خیره کنین! حالا نه اینکه رنگ چشمای خودمم مثل اوناست! تا اینو گفتم ریز خندیدن و مشغول حرف زدن باهم شدن…
دو تا لقمه خوردم دیگه نتونستم بخورم.. آروم سینیو گذاشتم زمین… قصد فرار زد به کلهام… اصلا فکر کنن من بی جنبهام … دو قدم برداشتم و خواستم بدوئم که یکی دستاشو از پشت انداخت دور گردنمو اون یکی دستشو دور کمرم و نگه ام داشت! دستمو گذاشتم روی دستشو با رسیدن عطر سرد و
تلخش به مشامم فهمیدم مهیاده… امیر-خب؟ میبینم می خواستی فرار کنی مهتا خانوم؟ امین-نچ نچ نچ.. خانوم دکتر چه بدقول شده… الینا-داشتیم خانوم دکتر؟ اوفففف… با این خانوم دکتر گفتناشون قصد داشتن تحریکم کنن… از روی شونه ام مهیادو نگاه کردمو گفتم: لطفا دستتو… و ادامشو
نگفتم که خودش دستشو باز کرد.. برگشتم سمتشون و گفتم: -باشه! الان ساعت چنده؟ مهسا- ۱ شب… آب دهنمو قورت دادمو گفتم: -پس…پس… مهیاد- ۴صبح همین جا میبینیمت … بعدم رو به بچه ها گفت: بریم… رفتن اون طرف پل و من این طرف تنها موندم… واسهی اولین بار حس تنهایی کردم …