کتاب رمان پین بال، 1973 (جلد دوم) اثر هاروکی موراکامی لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
کتاب پین بال، 1973 جلد دوم از سه گانه پرفروش موش صحرایی، به قلم مشهورترین نویسنده ژاپنی هاروکی موراکامی، ماجرای زندگی مترجمی مستقل را به تصویر میکشد که به دنبال یک دستگاه پین بال قدیمی میگردد تا دوباره با آن بازی کند و یاد و خاطره جوانیاش را زنده نگه دارد …
تکه ای از داستان پین بال، 1973
هر روز رونویس دقیق دیروزش بود باید نشانه میگذاشتی تا بتوانی از همدیگر تشخیصشان بدهی. آن روز به خصوص پر بوی پاییز بود. همان ساعت همیشگی کار را تمام کردم. به آپارتمانم که برگشتم هیچ جا هیچ خبری از دوقلوها نبود. جوراب به پا ولو شدم روی تخت سیگاری روشن کردم و گذاشتم ذهنم برای خودش هر جا میخواهد برود. کلی چیز بود که میخواستم دربارهشان فکر کنم ولی هیچ کدام فکرهایم پا نگرفتند. آهی کشیدم روی تخت نشستم و نگاه انداختم به دیوار سفید رو به رو. گیر کرده بودم. به خودم گفتم بس کن مرد، نمیشود که تا ابد بنشینی و به این دیوار کوفتی زل بزنی. ولی این هم کمکی نکرد. استاد راهنمای پایان نامهام هم همین را بهم گفت،
پرداخت خوب است، بحثت روشن است ولی هیچ حرفی نداری. مشکلم همین بود. حالا هم که یک آن تنها شده بودم لحظهای که در زندگیام کمیاب بود باز نمیتوانستم بفهمم چه طور باید با خودم تا کنم. عجیب بود. سالهای سال تک و تنها زندگی کرده بودم و تصورم این بود که خیلی هم خوب از پسش برآمدهام ولی حالا هیچ چی آن زندگی یادم نمیآمد. بیست و چهار سال زندگی که نمیتوانست ظرف یک چشم به هم زدن دود بشود و به هوا برود. احساسم شبیه کسی بود که وسط گشتن پی چیزی فهمیده یادش رفته دنبال چی بوده، داشتم دنبال چی میگشتم؟ در بازکن؟ نامهای قدیمی؟ رسید چیزی؟ گوش پاک کن؟ بی خیال شدم و از کنار تخت کتاب کانتام را برداشتم که از
بین صفحههایش یادداشتی افتاد زمین دست خط دوقلوها بود. کلش این بود که “ما رفتیم زمین گلف” یادداشته نگرانم کرد. بهشان هشدار داده بودم هیچ وقت بدون من نروند. آنجا زمین گلف شبها جای مناسبی برای نابلدها نبود. آدم هیچ وقت نمیداند کی ممکن است توپی که معلوم نیست از کجا راهی شده پروازکنان بیاید سروقتش. کفشهای تنیسم را پا کردم سوئیشرتی پیچیدم دور گردنم و از آپارتمان زدم بیرون. حفاظ فلزی مشبک را بالا رفتم، سربالایی ملایم اول محوطه را رد کردم سوراخ دوازدهم را دور زدم از چمنزار کوچکی که شده بود استراحتگاه بازیکنان گذشتم و وسط درختزار را گرفتم و رفتم. آفتاب دم غروب درختهای غربی زمین را میشکافت و به گذرگاه چمن پوش نور میپاشید …
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.