رمان خشم یک زن اثر مهدیه خجسته لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
توی این قصه خشم یک زن خیانت دیده رو میبینیم. خیانت از همسرش! آتیش انتقامش انقدر شعله وره که با هیچ آبی خاموش شدنی نیست تا اینکه عشق سابقش سر و کله اش پیدا میشه و….
صدای جدی خودم توی گوشم پیچید:« من گاز نمی گیرم امید، پاره می کنم کسی رو که بخواد دورم بزنه.» دست به سینه رو به پنجره ایستادم. یادآوری اون روز ها به من حس قدرت میده. قدرت برای دریدن خانواده ی رازقی! با خودم زمزمه کردم:«گاز نمی گیرم، پاره می کنم… ساده نمی گذرم… از هیچی و هیچکس… آتیش میزنم!» آتیش می زنم آدمی رو که بودنش توی این دنیا ضرره! اون ذهنی رو که خلاف رفت، پاهایی رو که راهش و کج رفت، دست هایی رو که بدن کس دیگه رو لمس کرد! تقه ای به در خورد و از فکر انتقام بیرون اومدم. پویا وارد اتاق شد. لازم به نگاه کردن نبود من از بوی عطر متوجه همه چیز می شدم. درست مثل دو سال پیش که بوی خیانت و استشمام کردم. صدای کلفت پویا در گوشم طنین انداخت. – حوا… شرکت آسمان بهمون پیشنهاد همکاری داده. پوزخندی از تمسخر گوشه ی لبم جا خشک کرد.
پس بلاخره کار خودش و کرد. از اول هم به من گفت به خاطر پول باهاشم اما من مردی رو که بخاطر پول زن دیگه اشو خورد میکنه رو نمیخوام. اون فقط اسم مردونگی رو با خودش حمل میکنه وگرنه به جز یک نر چیز دیگه ای نیست. – حوا؟ شنیدی چی گفتم؟ سری تکون دادم و گفتم:«مریم و صدا بزن.» قبل از خروجش گفتم:«سرمایه گذارا چی شد؟» – دیروز از مرز رد شدن. جدی گفتم:«چیزی که نفهمید؟» خنده ای کرد و گفت:«نه اون بزمجه ای که من دیدم حالا حالا ها متوجه نمیشه چه کلاهی سرش رفته که شرکتش به این وضع افتاده.» پوزخندی زدم و گفتم:«آدم ها رو دست کم نگیر پویا! از من به تو نصیحت… مواظب باش طعمه ی گرگ های بز نما نشی!» خنده ای کرد و از اتاق خارج شد. دقایقی بعد مریم با پرونده های دستش وارد شد.
نگاه ریزی بهش کردم. مقنعه ی مشکی ست مانتو و شلوارش سرش بود و موهای فندقی رنگش و فرق کج توی صورتش ریخته بود و آرایش ملایمی روی صورتش نشسته بودو اخم صورتش و جدی تر از هر روز دیگه ای کرده بود. بدون حرف روی مبل نشست و پرونده ها رو روی میز انداخت. در حالی که از پنجره به ماشین های در حال رفت و آمد نگاه می کردم گفتم:«می دونی برای چی اینجایی؟» پا روی پا انداخت، از شیشه سایه اش رو می تونستم ببینم. – امروز همون روزیه که گفتی! وقتشه نه؟ لبخند غرورآمیزی زدم و گفتم:«از همین اخلاقت خوشم میاد! باهوشی!» نفسی گرفتم و ادامه دادم:«خب دیگه خودت می دونی چکار کنی اگر چیزی رو متوجه نشدی از شیرین بپرس اونم توی این راه کنارته!»