دانلود رمان تنها نیستیم از مهسا زهیری کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : 142
خلاصه رمان :
آتوسا با شنیدن خبر فوت پدرش بعد از هفت سال دوری به خانه بر میگردد. خانه ای که برایش یادآور همسری بدکار است که سال ها پیش خواهر جوانش آنا را به او ترجیح داده است. رویارویی دوبارهی او با اعضای خانواده اش سرآغاز جریاناتی است که سرنوشتش را دچار تغییر میکند… پایان باز و یا شاید تلخ!
قسمتی از داستان تنها نیستیم:
عمه به گریه افتاد و پرستو گوشی رو ازش گرفت: آتو بابات رفت! چشم به راه تو بود. بیا حال و روز مامانت رو ببین! … سکوت کرده بودم و گوش میدادم. اصلا فکر نمیکردم حقیقت داشته باشه. نمیدونستم چی بگم. مرجان هم مدام ازم سوال میکرد. کنار پنجرهی اتاق ایستادم و دنبال جمله
گشتم. چند ثانیه بعد، گفتم: اومدن من چیزی رو عوض نمیکنه. -چرا انقد بی رحم شدی؟ ما که حق رو به تو دادیم.
-زندگی من آروم شده. نمیخوام خرابش کنم. -اینطوری همهی فامیل فکر میکنند مشکل از توئه. -خب فکر کنند. به درک! -نکنه واقعا از رو به رو شدن باهاشون میترسی؟
-مزخرف نگو. -دل مامانت تنگ شده. -… -بعد از ظهر دفنش میکنند. ماشین نداری؟ -من نمیام. تماس رو قطع کردم و سر جام نشستم. مرجان که از طرز حرف زدن من متوجه جریان شده بود، دستش رو روی شونه م گذاشت و گفت: کاش زود تر رفته بودی. یه لحظه یاد بچگی هام افتادم. وقتی همه چی
خوب بود. حداقل به این بدی نبود. یاد مسافرت ها و پیک نیک ها یاد اسباب بازی ها، حتی یاد فیلم کلاه قرمزی تو سینمایی که همیشه با بابا می رفتم. یه قطره از چشمم چکید روی کیبورد. مرجان شونه م رو فشار داد. دلم میخواست مامان رو حالا که بابا نبود، ببینم. میتونستم یه هفته برم و …