کتاب رمان با بهار اثر سیمین جلالی لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
بهار با از دست دادن پدر و مادرش، بهمراه علی برادرش، در خانهی مادربزرگ خود زندگی میکنند! بهار سخت درس میخواند تا به قولی که به مادر خود داده که دکتر شود عمل کند! از طرفی هم عاشق محمود برادر دوستش مریم است. محمود پس از مدتی برای گذراندن تخصص به خارج از کشور میرود و …
تکه ای از داستان با بهار
در اوایل ابان ماه دم دمای صبح مامان بزرگ سکتهی دوم را کرد و این بار نتوانست جان سالم به در ببرد و بعد از یکی دو ساعت فوت کرد. گریهها و بیتابیهای مامان وحشتناک بود. کار را تعطیل کرد و دنبال مراسم مادرش رفت. من در خانهی مریم ماندگار شدم از وضع علی خبر نداشتم. دلم برای هر دوی آنها تنگ شده بود ولی زهرا خانم میگفت: رفتن تو دست و پای مادرت رو میبنده، همین جا بمون برای ختمش با هم میریم مسجد! روز سوم مادر بزرگ همراه خانوادهی تشکری به مسجد رفتم. آقای تشکری و احمد و محمود به قسمت مردانه رفتند و من و مریم و مادرش به قسمت زنانه رفتیم چشمم دنبال مامان میگشت او سر تا پا سیاه پوش کنار خاله افسر نشسته بود، حالش
خوب نبود. سرش را به طرفین تکان میداد و اشک میریخت. بیاختیار دست در گردنش انداختم و صدا زدم مامان جون! مرا به سینه فشرد و به شدت گریه کرد. در این میان ناگهان فریاد زد سوختم سوختم چشمام دیگه جایی رو نمیبینه کور شدم چشمام کور شد دارم میسوزم. همهی سرها به طرف او چرخید لحظاتی همهمه در گرفت بیاختیار به طرفش دویدم و گفتم مامان جون. و حرکت من انگار همه را از آن سر در گمی و شوک زدگی بیرون اورد چند نفر به طرفش دویدند و او را که همچنان فریاد میزد بلند کردند ولی او ناگهان روی زمین ولو شد و سیاهی چشمانش رفت تنها سفیدی ان دیده میشد. تکانهای شدیدی میخورد. صدای جیغ با صدای گریههای من در هم امیخت.
عدهای به طرف در مسجد رفتند. یک نفر از اب داخل یک لیوان به صورت مامان میپاشید. دیگری با چادرش او را باد میزد. لحظاتی بعد مامان را روی دست بلند کردند و بردند. وضع مسجد به هم خورد مراسم ختم به هم خورد. احمد و محمود علی را دلداری میدادند و مریم و مادرش مرا ارام میکردند ولی نمیدانم چرا به نظرم همهی حرفهایشان بیاساس بود و مامان همانطور که بارها خودش گفته بود که با رفتن مامان بزرگ او هم خواهد رفت عمرش به پایان رسیده و به زودی از میان ما میرود. اگر او هم میمرد ما دیگر کسی را نداشتیم. نمیدانم چه بر سر ما میآمد. شب موقع خوابیدن وقتی علی به اتاق احمد و محمود میرفت دستش را گرفتم و گفتم علی میشه فردا سرکار نری؟ …
این رمان را از طریق رمان بوک دانلود کنید: رمان با بهار
اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.