رمان دونی
دانلود رمان جدید رایگان
رمان دونی
رمان خاطرات مرد مجرد

کتاب رمان خاطرات مرد مجرد اثر پرویز قاضی سعید لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها

بریده ای از کتاب: سال گذشته در مسافرتی که به اروپا کردم، به توصیه یکی از رفقایم در لندن به هتلی رفتم که گویا مسافران ایرانی زیاد داشت. این هتل را به آن دلیل انتخاب کرده بودم که اولا تنها سفر می کردم و در ثانی با زبان انگلیسی آشنایی نداشتم و با اقامت در آن هتل ممکن بود با ایرانیانی برخورد کنم که در مواقع ضروری به من کمک کنند. وقتی که در اتاقم مشغول جابجا کردن لباس‌ها و اسباب‌هایم شدم، در کشوی یکی از کمدها، جایی که معمولا پیراهن‌های اتو شده را قرار می‌دهند، چشمم به کتابچه‌ای افتاد. کتابچه را با بی اعتنایی از کشو خارج کردم و روی میز گذاشتم. چندی بعد یک شب که دچار بی‌خوابی شده بودم، از سر کنجکاوی کتابچه را گشودم و چقدر حیرت کردم که همه کتابچه با خط فارسی نوشته شده بود. تمام آن شب را من مشغول خواندن کتابچه بودم و به قدری از مطالعه آن لذت برده، دچار شگفتی شده، به هیجان آمده و گاه حیرت زده از جا پریده بودم که اصلا نفهمیدم کی صبح شد. من تنها کاری که می‌توانستم با آن کتابچه بکنم ترتیب چاپ و انتشارش بود، چون هیچ نام و نشانی نداشت و از آن گذشته آرزوی نویسنده آن خاطرات فقط این بود که روزی نوشته‌هایش را چاپ و منتشر کند …

تکه ای از داستان خاطرات مرد مجرد

از ترس داشتم می‌لرزیدم، دلم چنان شور می‌زد که حالم داشت به هم می‌خورد باید هر طوری شده، فرار کنم، از اینجا باید فرار کنم‌. اگر محمود چهارپا برگرده دیگه کار من زاره یاد حرف حسن قهوه چی افتادم که گفت: اگر محمود و ناراحت کنی وای به حالت. اما چه جوری می‌تونم از این پستو فرار کنم، پستو که یک در بیشتر نداره و اون در هم توی قهوه خونه باز میشه. چه جوری میشه از جلوی چشم حسن قهوه چی و مشتری‌های قهوه خونه رد شد. از اون گذشته چه جوری میشه در این پستو رو باز کرد؟ با بغض روی تخت افتادم گریه‌ام گرفته بود دلم می‌خواست الان توی خونه‌ی خودمون بودم. پیش بابام. به کلی پروین و ماهرخ خانم رو

فراموش کرده بودم حالا می‌فهمیدم بابام چقدر خوبه. خونه چقدر جای خوبیه. درسته که توی خونه همه چیز عادی و پیش پا افتاده بود. آدم کسل می‌شد. خسته می‌شد حالش از سکوت و یکنواختی به هم می‌خورد اما اقلا خیال آدم راحت بود. حالا فکر می‌کردم اصلا هر کاری که من کردم از روی بچگی محض بوده. از روی بی عقلی بوده. خوب یه خورده هم تقصیر مادرم بود که منو بابا رو ول کرد و رفت تا به قول همسایه‌ها با یه جوجه خروس ازدواج کنه. ولی خودم چی؟ عقل خودم کجا رفته بود. فرض کنیم که محمود آقا راست بگه بچه دزد نباشه آدمکش هم نباشه و بخواد منو ببره دزدی و پولدار کنه. آخه پول دزدی به چه درد می‌خوره؟ اگر گیر

بیفتیم چی؟ زندون… وای خدای من اصلا به فکر زندون نبودم راست راستی داشت از چشم‌هام اشک می‌ریخت بی اونکه خودم خواسته باشم داشتم گریه می‌کردم. از پس پرده‌ی اشک چشمم افتاد به سوراخی نور. همون سوراخی که زیر سقف بالای دیوار روبه رو درست کرده بودن که نور بیاد یا هوا بیاد. این سوراخی باید به جایی راه داشته باشه. به جایی مثل کوچه یا مثل خیابون من می‌تونستم از این سوراخی فرار کنم. کوچیک بودم جثه‌ام لاغر بود می‌تونستم مثل یه گربه از سوراخی رد بشم اما چه جوری؟ از این طرف چه جوری خودمو به سوراخی برسونم؟ یا اگر خودمو به سوراخی رسوندم چه جوری از اونطرف برم پایین؟ اگر یه نردبون اینجا بود …

این رمان را از طریق رمان بوک دانلود کنید: رمان خاطرات مرد مجرد

  • اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 164 بازدید
  • برچسب ها:
موضوعات
ورود کاربران

آرشیو نویسندگان
تبلیغات متنی
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.