از آن روز که من اژدها را دیدم بیش از نیم قرن میگذرد، من در «هنگو» نزدیک پاریز – به همراه پدرم برای عقد بندان دختر و پسری دهاتی رفته بودیم. من خردسال بودم. طرفهای عصر با بچه های دهکده به نزدیک چشمه رفتیم، در همان لحظه دو دختر تازه سال به آنجا آمدند و دو تا شمع که در دست داشتند، در داخل دو سوراخ کوچک که بالای چشمه بود روشن کردند و رفتند. بچه های ده، بعدا به من توضیح دادند که این دو سوراخ، محل سوراخهای دماغ اژدهایی است که در بالای این چشمه، سنگ شده است، و بعد این داستان را اضافه کردند:
– قرنها و قرنها پیش، مردم این قریه – آنها که شبها از کوه هیزم می آوردند – دیده بودند حیوانی سهمناک را که در دل شب آهسته بر کناره کوه میغلطد و برای آب خوردن بر سر چشمه می آید. البته صبحگاهان که مردم بر سر چشمه میرفتند، اثری از آن حیوان نبود. پیرمردان قوم آهسته با خود نجوا میکردند، و حدس…