کتاب رمان آقای فو اثر جان مکسول کوتسی لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
سوزان بارتون که اخیرا در جزیره ای متروک گرفتار بوده، به سراغ نویسنده ای مشهور به نام دنیل فو میرود. سوزان از فو میخواهد تا داستان او و آشناییاش با مردی مرموز را روایت کند؛ مردی به نام کروزو که در جزیره، ناجی، همراه، تعلیم دهنده و گاهی اوقات معشوق او بوده است. کروزو اکنون مرده و خدمت کارش، جمعه، توانایی صحبت کردن ندارد. سوزان تلاش میکند تا تصویری حقیقی از کروزو ارائه دهد اما بلندپروازی و آرمان گراییاش، او را وادار میسازد تا قصه را آن طور که خودش دوست دارد، برای فو تعریف کند. رمان دشمن، با هوشمندی و دقتی موشکافانه، نقاط ژرف و تاریک ذهن بشر را مورد کنکاش قرار داده و بر تمایل ذهن بشر در تغییر واقعیات متمرکز است …
تکه ای از داستان آقای فو
ما در خانه شما اقامت کردهایم و من از آنجا برایتان مینویسم. از شنیدنش تعجب کردید؟ همۀ پنجرهها را تار عنکبوت گرفته بود که ما تمیزشان کردیم. به چیزی دست نمیزنیم وقتی برگردید مثل روح ناپدید خواهیم شد، بی هیچ اعتراضی. روی میز شما مینشینم و از پنجره شما به بیرون خیره میشوم، با قلم شما و روی کاغذ شما مینویسم و وقتی تمام میشود آنها را در صندوقچه شما میگذارم. بنابراین هرچند نیستید، اما اینجا زندگی میکنید. تنها چیزی که کم دارم نور است، شمعی در خانه باقی نمانده است. ولی شاید همین موهبتی است، چون از آنجا که باید پردهها را پایین نگه داریم، روز به زندگی در نور کم و شب به زندگی در تاریکی عادت
خواهیم کرد. کاملاً آن طور که تصور میکردم نیست، آنچه که فکر میکردم میز تحریرتان باشد، چیزی نیست جز یک گنجه کشودار. پنجره نه به بیشهها و چراگاهها، بلکه به باغتان مشرف است. هیچ موجی در شیشه وجود ندارد و صندوقچه نوشتههایتان، در واقع یک جعبه مدارک است. با این همه خیلی به آن چیزی که فکر میکردم نزدیک است. آیا تشابه بین آنچه که اشیا واقعاً هستند و آنچه که ما در ذهنمان داریم، آن قدر که برای من شگفت انگیز است، جای تعجب دارد؟ ما باغتان را دیدهایم، من و فرایدی. گلها در باغچه بی رویه رشد کردهاند، اما هویجها و لوبیاها وضعیت خوبی دارند. از فرایدی میخواهم تا علفهای هرز را بچیند.
ما اینجا مثل خویشاوندانی فقیر و متواضع زندگی میکنیم چهار تا از بهترین ملحفههای کتانی را کنار گذاشتهام و در بشقاب خدمتکارها غذا میخوریم فکر کنید من فرزند یکی از عموزادههای پدرتان هستم که زندگیام فروپاشیده است و شما نسبت به او دین دارید، هرچند خیلی کوچک امیدوارم قصد نداشته باشید به نواحی مهاجرنشین سفر کنید ترسم بیشتر از این است که یکی از آن توفانهای آتلانتیک کشتیتان را به سوی صخرههای کشف نشدهای بکشاند و در جزیرهای برهوت گرفتار کند. باید اعتراف کنم، زمانی در کلاک لین، از شما خیلی دلگیر بودم با خودم میگفتم او دیگر به فکر ما نیست انگار دو پیاده نظام در فلندر هستیم …
این رمان را از طریق رمان بوک دانلود کنید: رمان آقای فو
اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.