رمان ترنم مهر در فصل آبی و مه اثر فریده رهنما لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
“عسل” که برای ازدواج با نامزد انتخابی خانوادهاش عازم لندن است در هواپیما با جوانی به نام “دهناد” آشنا میشود که او را از ازدواج با مردی که قبلا ندیده منع میکند . عسل به محض رسیدن به فرودگاه و مشاهده مرد مسن و آبلهرویی که طبق مشخصات داده شده قبلی لباس پوشیده ، با این تصور که او همسر آیندهاش است روی پنهان میکند و با دهناد میگریزد و به پانسیون خواهر وی در لندن پناه میبرد . او در آنجا با ابهامات بسیاری درباره آن پانسیون و دهناد که اکنون به هم علاقهمند شدهاند روبهرو میشود …
کلید آپارتمان را از جیبش در آورد و گفت: این کلید پیش تو باشد بهتر است من نیازی به آن ندارم اگر حوصله ات سر رفت میتوانی گشتی در این اطراف بزنی. آدرس پانسیون و تلفنش را هم روی یادداشتی برایت مینوسیم که گم نشوی من میروم سری به خواهرم نازی بزنم. با تعجب پرسیدم – نازی و شوهرش هم در لندن زندگی میکنند از وقتی برگشته ام هنوز آنها را ندیده ام. سپس روی یادداشت کوچکی آدرس و شماره تلفن پانسیون را نوشت و گفت: من دیگر رفتم خداحافظ قبل از اینکه جوابش را بدهم از در بیرون رفت. آدم عجیبی به نظر میرسید و تصمیمهایش لحظه ای تغییر میافت.
غم هایم سنگین بود به روی سینه ام فشار می آورد. میساخت فکرم مشغول خیلی چیزها بود سفر حساب نشده و عجولانه
گریز شتابزده و اعتماد کورانه چه مغناطیسی در وجود این مرد بود که مرا جذب میکرد و باعت صدای باز و بسته شدن در آپارتمان را نشنیدم و نفهمیدم چه موقع از خانه با اتاقم رفتم روی تخت دراز کشیدم و بیآنکه خوابم ببرد و چشم هایم را بستم و نمیدانستم نتیجه صحبت مادرم با احترام خانم چه بود؟ بالاخره هومن همان مرد آبله روستیا استقبالم نیامده؟ یک نفر در خانه را باز و بسته کرد. صدا محو و محتاطانه بود ولی از پنجرهکه به بیرون نگریستم کسی را ندیدم.
دوباره در اطرافم سکوت و آرامشی که نشان میداد خانه خالی از اغیار است. شاید این فقط وهم و تصور بوده. نیم ساعتی گذشت تا پانسیون شلوغ شد اول صدای زنگدار و پرطنین مهرنوش را شندیم و کمی بعد صدای سایر ساکنین آنجا را. بقیه ساعات روز را چطور باید میگذراندم و همنطور شب هایم را به یاد روزهای خوش زندگیمان افتادم و با خودم گفتم آخر مگر خانه
خودمان چه عیبی داشت که حالا باید اینجا باشم؟” چشم هایم را که گشودم از تاریکی اتاقم فهمیدم که روز از میدان به در شده و شب فرا رسیده. از اتاق بیرون آمدم نازیلا درست مثل اینکه پشت در کمین کرده باشد روبرویم ظاهر شد.