دانلود رمان اتانازی از هانی زند کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۵۲۵
خلاصه رمان:
-تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. -لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: نه! نه آقا؟! و برای آن که لال شدنم را توجیه کرده باشم اضافه میکنم. -نشنیدم! نگاه عاقلاندرسفیهی به صورتم میاندازد… دستم را روی دستگاه کوچک ضبط صدای انتهای جیبم میفشارم… باید استارتش کنم؟ مکالمات عادی هم ممکن است به کار بیایند؟
قسمتی از داستان اتانازی :
“هامون” در خانه را که باز میکنم صدای جیغ و داد سامیار ابروهایم را بیشتر در هم میکشد. حوصله ندارم. تمام بیست و چهار ساعت گذشته را در جهنم گذرانده ام… -سامیار بدو بابا اومد… پلک هایم را محکم روی هم میفشارم و بلافاصله صدای جیغ سامیار به گوشم میرسد. -بابا… بابا… کتم را از
تن بیرون میکشم و هنوز آویزان نکرده سامیار مثل موشک به سمتم میدود و تا بخواهم با دستهایم مانعش باشم پهلویم سوراخ میشود. -بابا رو کشتم! دستم را روی پهلو می گذارم. -كله پدرت بیاد بچه چته؟ نمیگی اینجوری میدویی میخوری زمین مخت میپاشه رو کاشی؟ تنها موجودی که اخمها و لحن
تندم کوچکترین تأثیری دراو ندارد همین سامیار است. -غش غش میخندد. -بابا رو کشتم.. هانی بیا.. کشتمش.. کفشهایم را با حرص کناری شوت میکنم و از همانجا که ایستاده ام فریاد میکشم. -هانیه. طولی نمیکشد که با کتابی در دست در انتهای راهرو ظاهر میشود. -بیااین بچه رو بردار ببر یه گوشه
سرشو گرم کن اعصاب ندارم من.. هانیه با حرص کتاب را میبندد. _سامی بیا.. نگاهی به سامیار میاندازم که انگشتان کوچکش را به شکل تفنگ در آورده است روی یک خط فرضی دایره ای به دور خودش میچرخد و صدای شلیک در میآورد. -سامی برو عمه کارت داره! -عمه غلط کرد.. با غیض به هانیه نگاه میکنم …