رمان بهار سرد اثر علیرضا خواستار لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
جهاد ماهر، پسری مصریست که در عنفوان جوانی، اِِقدام به ترور ناموفق یکی از افسران عالی رتبه ی کشور مصر می کند. حالا او پس از هشت سال اسارت در زندان های دیکتاتور، آزاد شده و می خواهد شغلی برای خود دست و پا کند. در این میان، آشنایی جهاد با دختری به نام اََسما، او را با گذشته ی خود پیوند می دهد، گذشته ای که اگرچه مدت هاست با آن دسته و پنجه نرم می کند و از آن کناره می گیرد اما حالا با وارد شدن اَسَما به زندگی اش، دوباره اوج می گیرد و فوران می کند!
بعد از آن مشاجره تقریباً شدید اسما و راغب دیگر خبری از مو بلند نشریه نبود و آن روزها هادی جایگزین پسرعمویش شده بود و به دقت تیراژ ها را به کمک خواهرش بررسی می کرد که مبادا سوتی جدیدی گرفته شود. به همراه رجب در آن زیر زمین نمور و تاریک، شروع به بستن بسته های نشریه با نخ های جعبه ی شیرینی کردیم و بعد از دسته بندی هر منطقه برای لحظاتی به دیوار تکیه دادیم. دو ساعتی می شد که مثل لودر به جان کاغذها افتاده بودیم و حسابی آب و عرق مان یکی شده بود.
رجب از شدت درد ساعدهایش را ماساژ می داد و نفس نفس می زد و شدت درد ستون فقرات من هم به حد اعلا رسیده بود برای منی که سال های سال ضرب شلاق های دیکتاتور را تحمل کرده بودم دو ساعت کار کردن عجیب به مفصل هایم فشار می آورد. رجب چشم هایش را بسته و زانوهایش را می مالید که هادی از پله های زیرزمین پاین آمد، سینی به دست با دو فنجان چای و شکر کنار ما زانو زد و گفت:
_ بفرماید چای، لب سوز و لب دوز! عمو رجب مثل صاعقه زده ها از جا پرید و بر سرش زد: رجب_ روم سیاه آقا، شما چرا زحمت کشیدی؟ این کارا وظیفه ی ماست. هادی پیت نفتی را پیدا کرد و خاک هایش را تکاند: هادی_ من و شما نداره که، این چند روزه حسابی همه ی کارا به هم پیچیده اینه که هرکس باید یه گوشه ی کار رو بگیره. روی حلبی نفت نشست و به چشم های من خیره شد، می دانستم آمدن.