رمان دونی
دانلود رمان جدید رایگان
رمان دونی
رمان قانون نانوشته

کتاب رمان قانون نانوشته اثر نازلی گلستان لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها

آسیه در شهر کاشان با خانواده‌اش زندگی می‌کنند، در سن بیست سالگی همزمان با قبولی دانشگاه در اصفهان، به صلاح دید خانواده و موافقعت خودش با پسر یکی از آشنایان به نام (سلمان) عقد می‌کند، روزگار بر وفق مرادشان سپری می‌شود، روزی بعد از مراسم ازدواج با خانواده‌ی شوهرش برای تفریح به پارکی در کاشان می‌روند و در آنجا …

تکه ای از داستان قانون نانوشته

مادرم با ناله و زاری و توی سر زنی آمد دنبالم. از روی تخت بیمارستان، بی‌توجه به ممانعت‌های نرگس مرا با خودش برد دارالسلام. گفت باید ببیند باید خودش باشد و بداند سیاه بخت شده است گفت این هم همه مادری کن و خون دل بخور، که آخرش چه… بچه‌ات را گوشه تخت بیمارستان مچاله ببینی و اندوهت مادام العمر شود. گفت و گفت و گفت… شاید اصلا نمی‌فهمید چه می‌گوید. حتی همان وقت هم دلم به حالش سوخت. گاهی ضجه می‌زد که داغ دیده‌ام، پسرم را. مرا برد و مچاله شدم روی خاک‌های قبرستان. زیر دلم درد می‌کرد و معده‌ام ریخته بود به هم. دست چپم از انگشت‌ها تا کتف تیر می‌کشید و من مسیرش را روی تک تک رگ‌هایم حس می‌کردم. سلمان

مرده بود و من بیوه شده بودم‌. آشناها تسلا می‌دادند و کسی می‌گفت شناسنامه‌اش را عوض کنید، هنوز عقد بوده‌اند. پاکی سند هویتم از مردی به اسم سلمان گذشته‌ام را نمی‌شست؛ تقدیرم را شیرین رقم نمی‌زد. من میان تمام خوشبختی‌هایم، یکهو بیوه شده بودم و شوهرم نرسیده به بیمارستان از تصادفی فوت شده بود، ناکام مانده بود و من به تمام کام‌های دنیا فکر می‌کردم. به تمام ثانیه‌هایی که مردی را کنارم داشتم. نگاه‌ها مظلوم بود و پر از غم، بیشترش دلسوزی و دلم می‌خواست توی صورتشان تف کنم که دل نسوزانید به سرتان می‌آید. خرافات دست از سرم برنمی‌داشت. بیوگی توی بیست سالگی را نتیجه تمام گناه‌های کرده و ناکرده‌ام می‌دیدم. من تازه عروسی بودم که

شادامادش شده بود جوان ناکام روی اعلامیه‌ها. که اصلا گاهی نمی‌فهمیدم برای چه سر این قبر نشسته‌ام، گریه می‌کنم و مادرم صورت دردمندش را زیر چادر پنهان می‌کند و می‌گوید کاش من مرده بودم. اصلا اشک‌های پدرم برای چه بود و شانه‌هایش که خمیده می‌شد غم که را داشت. گاه حتی از امین می‌پرسیدم چرا این جاست و درس و مشقش چه می‌شود. و تمام مدت تمام نگاه‌های پر بغض همراهم بود، حتی نگاه نگار دختر همسایه‌مان، که توی بچگی سر عروسکی مدادش را شکسته بودم، سری که عروسک کلاه قرمزی بود. و او زده بودم، و من گفته بودم این از بی‌ادبی توست، از این که پدرت تربیتت نکرده، و همان وقت هم از عمد پدر را کشیده گفتم که یادش بیندازم …

این رمان را از طریق رمان بوک دانلود کنید: رمان قانون نانوشته

  • اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 109 بازدید
  • برچسب ها:
موضوعات
ورود کاربران

آرشیو نویسندگان
تبلیغات متنی
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.