رمان آذرخشی میان رگ هایم اثر آرمیتا بهاروند لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
من آرمیتا دختری که هیچوقت محبت ندیدم، ولی با باز شدن پام توی شرکت آذرخش همچی تغییر کرد. درست مثل آذرخش زد وسط زندگیم و همچی از این رو به اون رو شد.
این دیگه کی بود پس خود اقای تیمسار کجاست با نیشخند کجش گوشیشو از تو جیبش در اورد و روشنش رد گرفتش رو هوا روبه رو من – الان چنده به ساعتش نگاه کردم هشت و سی دقیقه من – هشت و نیم باز گذاشتش تو جیبش برگشت سمت بقیه با صدای بلند گفت – هرکی بره سرکار خودش
سریع به سمت میزم رفتم که برگشت و تیز نگام کرد همه از ترس رفتن سر کار خودشون بهار اومد سمتم و می خواست لب باز کنه ک صدای پسره بلند شد – گفتم هرکی سر کار خودش خانم سلطانی بهارم رفت و من موندم و این یارو به سمت اتاقش رفت و بدون اینکه نگاهم کنه گفت – تا دوقیقه دیگه همه پرونده ها رو میزم باشه و رفت تو اتاق اقای تیمسار اینجا چه خبر ک من نمی دونم
صدای پیام گوشیم اومد از تو کیفم درش اوردم بهار بود نوشته بود فقط می دونم پسر اقا تیمسار و جاش اومدهگوشیو گذاشتم رو میز و همه پرونده هارو بغل کردم و رفتم سمت اتاقش در زدم ک با صدای گیراش گفت – بیا تو رفتم داخل سعی کردم نگاش نکنم که موفق شدم طبق عادت رفتم پشت میز و خم شدم و تمام پوشه هارو چیدم و اومدم روبه روش وایسادم
از تو دفترچه کوچیکم شروع کردم به گفتن – یک ساعت دیگه اقای ایزدی میان واسه جلسه و همه رو گفتم و سرمو بلند کردم دیدم تکیه داده به صندلی و چشماشو بسته الان من واسه کی خودمو خفه کردم عین خیالشم نبود داشتم نگاش می کردم ک بی هوا چشماش رو باز کردهول شدم و سرمو انداختم پایین از رو صندلیش بلند شد و به سمت پنجره سرتاسری رفت دستاش کرد تو جیبش و برگشت سمتم اشاره کرد به پاهام.