دانلود رمان غیث از مستانه بانو کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۲۲۶۷
خلاصه رمان:
همیشه اما و اگرهایی در زندگی هست که اگر به سادگی از روشون رد بشی شاید دیگه هیچوقت نتونی به عقب برگردی و بگی «کاش اگر…» «غیث» قصه اما و اگرهاییه که خیلیها به سادگی از روش رد شدن… گذشتن و به پشت سرشون هم نگاه نکردن… اما تعداد انگشت شماری بودن که میون شایدهای زندگیشون تأمل کردن و اون چیزی رو که میخواستن به دست آوردن… تو قصهی «غیث» قراره با چهار شخصیت اصلی همراه بشیم. بعضیها تأمل کردن و بعضیها رد شدن… به زودی با غیث، وهاب، عاتکه و طهورای داستان «غیث» همراه خواهید شد …
قسمتی از داستان غیث :
غيث با عصبانیت از کتابخانه خارج شد، به دنبالش عاتکه خشمگین و با صورتی سرخ از عصبانیت پدرش را ترک کرد. هنوز هم باورش نمیشد که پدرش اورا مجبور کرده بود تااین مرد را کنار خود تحمل کند غیث در حالی که پارچه رنگی را چند دور میان انگشتانش می پیچاند عصبی از پله ها پایین رفت و زیر لب غرغر میکرد تحملش
را نداشت. تحمل این رفتارهای رئیس مأبانه و دستوری را نداشت. اگر به خاطر قولی که داده بود نبود هرگز دوباره به این عمارت باز نمی گشت. پایین پله ها نگاه اخم آلودش چرخید و به بالای پله ها خیره شد. عاتکه بی آنکه نگاهی به او بیاندازد وارد اتاقش شدو در را محکم پشت سرش بست. دندان روی هم سایید و زیر لب گفت:
لعنت بهتون.. به سوی در قدم برداشت و خشمگین از عمارت خارج شد هرگز فکرش را نمیکرد که شیخ دخترش را به او بسپارد مردی که سالها پیش به خاطر بچه شیعه بودن غيث دخترکش را مناسب دوستی و همبازی بودنش نمیدانست امروز بادی به غبغب انداخته و تا روز عروسی عاتکه را به سپرده بود باید یک هفته تمام خرده
فرمایشات دخترکش را اجرا میکرد و دم نمیزد. باید تمام هفته عاتکه را کنار و نزدیک خود تحمل میکرد چون همسرش کنارش نبود. وقتی وارد ساختمان سرایداری شد تمام خشم و عصبانیتش را با پرت کردن دستمال به زمین نشان داد. چنان با قدرتی دستمال را به زمین کوبید که انگار تکه سنگی ست نگاه فیروز علی که …