با بغض گفتم نه دلم براش تنگ شده نه چیزی ولی هر وقت به یادش می افتم ناخداگاه یاد خریت خودم می افتم و بغضم می گیره سرمو گذاشتم رو پامو اشک ریختم ، بعد دقایقی که احساس میکردم خالی شدم پررو رو به پرهام گفتم خجالت بکش!!! الان هر مرد دیگه ای جای تو بود منو تو بغلش می کشید و نوازشم می کرد بعدم می گفت ناراحت نباش لیاقتتو نداشت پوزخندی زد و گفت –شاید… اما من هر مردی نیستم ، من شیشه ای ام ، اینو یادت باشه ،برو بابا به لحن مسخره…
از اینکه بهش اینو گفته بودم سبک شده بودم اما این تمام داستان نبود. نمی خواستم قضیه تینا رو هم بهش بگم. از جاش بلند شد بره که با حالت ناله واری گفتم پرررررری نررررررو اول با تعجب نگام کرد و بعد اخم غلیظی روی پیشونیش نشست ، بازومو تو مشتش گرفت و غريد.–ببین خانم کوچولو انگار زیادی بهت رو دادم پررو شدی، من نه عاشق کشته مردتم نه از اقوامت نه شوهرت نه نامزدت نه بی افت ، نه ننتم نه باباتم نه داداشت!!
پس بهتره حد خودتو حفظ کنی پشت چشمی براش نازک کردم و زیر لب گفتم بی جنبه اخمش غلیظ تر شد که پررو گفتم خب چیه؟ دروغ میگم؟ جنبه نداری دیگه یه مسافرت اومدیم حالا همش با اخمات زهرمارمونكن!!! اخمش باز شد عجبی !!!! اخمات باز شد!!!! حالت متفکری به خودم گرفتم و گفتم-بدون اخمم خوشکلی ولی با اخم جذبت بیشتره آدم بیشتر خوف می کنه از جام بلند شدم و مانتوم و تکوندم…
رفتیم داخل ویلا که در کمال تعجب دختر خوشکلی رو دیدم که رو مبل نشسته بود ، این کیه؟ اینجا چکار میکنه؟ با دیدن پرهام از جاش بلند شد و با ناز اومد دستش رو دور گردن پرهام حلقه کرد و ازش آویزون شد پرهام با تعجب داشت نگاش می کرد. بعد از چند دقیقه لب وا کرد و گفت –پریا تو اینجا چکار می کنی؟ اون دختره که حالا فهمیده بودم اسمش پریا هست به طور با مزه ای لباشو غنچه کرد.