رمان از لیلیث به آقای ابلیس اثر مهسا حسینی لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
مهیار که طاقتش تمام شده بود، قدمی برداشت و مقابلِ ستوده ایستاد. سینه سپر کرد و غرید: – فکر کردی کی هستی؟ ما هم نمیخوایم تو رو ببینیم. بابا گفته بود که چه آدمِ خودخواه و عوضی هست ی! انگار که لحظه ا ی همه جا سکوت برقرار شد. نفسِ من ی ک نفر که بند آمد! تا به حال نشده بود کسی به چشم ها ی ستوده خ ی ره شود و او را عوضی خطاب کند! قطعا امروز عحیبترین روزِ کاری ام در این دو سال بود!
زمان از حرکت ایستاد و ستوده مثلِ دیگی که در حالِ جوش آمدن باشد اول ابروهایش در هم گره شد و بعد دهانش باز شد. آنقدری که فریادی از خشم سرِ پسر بچه بزند: – از شرکتِ من گورتون رو گم کنید! با همه تونم! دیگه هم نمیخوام ریختِ هیچ کدومتون رو ببینم. گمش ید! از صدای فریادش تمامِ شرکت غرقِ سکوت شد. از ناراحتی و ترس میلرزیدم و نگاهم به چشمهای سرخ از عصبانیتِ ستوده بود. مهرو خودش را پشتِ مهرزاد مخفی کرده بود و مهرزاد خشکش زده بود. مهیار اما محکم سرِ جایش ایستاده بود.
حتی پلک هم نمیزد. نگرانش شده بودم که نکند از وحشت قلبش از حرکت ایستاده باشد؟ همان لحظه پلکی زد و مثلِ جنگجویی شکست ناپذیر به حرف آمد: – میریم، حتی اگه قرار باشه شب تو خیابون بمونیم. همان لحظه صمد ی با لیوانِ آب قند رسید. شایگان اشاره هایی به ستوده کرد: – برو تو اتاقت من ردشون میکنم برن. با این حرف خیال داشت ستوده را از معرکه دور کند اما موفق نبود: – نمیخوام دیگه ای نجا ببینمشون! به سختی جلو رفتم و لیوانِ آب قند را از صمدی که تازه رسیده و با صدای فریاد خشکش زده بود گرفتم. سعی میکردم در تیررسِ نگاهِ ستوده نباشم. سمتِ سوگل رفتم و لیوان را سمتش گرفتم. با صدای آرام زمزمه کردم: – یکم از ا ین بخور.