او تمام روزش را در آشپزخانه می گذراند. در حالی که با خودش حرف میزد زمانی را مجسم می کرد که والنتینو پزشک مشهوری شده، امراض و داروهای جدید کشف کرده و به کنگره های پزشکی پایتختهای اروپایی دعوت شده است. ولی به نظر نمی رسید خود او چندان علاقه ای داشته باشد که در آینده مرد بزرگی بشود . در خانه معمولا خودش را با بچه گربه ای سرگرم می کرد و برای بچه های سرایدارمان با کمی خاک اره و خرده پارچه ، اسباب بازیهایی به شکل سگ و گربه و آدمکهایی کله گنده و تو را می ساخت با آنکه لباس اسکی می پوشید و خودش را در آینه برانداز می کرد . زیاد اهل اسکی نبود چرا که تنبل بود و از سرما بیزار . ولی با این حال مادر را مجبور کرده بود تا برایش یک دست لباس اسکی مشکی و کلاه پشمی سفید رنگ بخرد. وقتی این لباسها را می پوشید و در برابر آینه جلو و عقب می رفت، خیلی از خودش خوشش می آمد. اول شال گردن را به دور گردنش می بست و در آینه خودش را تماشا می کرد و بعد آن را بر می داشت. آنگاه به مهتابی می رفت تا به بچه های….