کتاب رمان پشت آن مرداب وحشی اثر پرویز قاضی سعید لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
یک رمان پیچیده و عمیق است که با تمرکز بر روانشناسی شخصیتها و مسائل اجتماعی، به تحلیل روابط انسانی و چالشهای درونی پرداخته است. پرویز قاضیسعید با استفاده از نثر روان و تکنیکهای داستاننویسی پیچیده، دنیای درونی شخصیتهای خود را بهطور بسیار ملموس و جذاب به خواننده منتقل میکند. این رمان به طور خاص به بررسی تضادها و انتخابهای اخلاقی و روانشناختی فرد در موقعیتهای دشوار میپردازد. نویسنده با استفاده از تحلیلهای دقیق روانشناختی، لایههای مختلف شخصیتها و انگیزههای آنها را به خوبی به تصویر میکشد …
تکه ای از داستان پشت آن مرداب وحشی
خیابان خلوت بود و جز چند رهگذر کسی در خیابان دیده نمیشد… گوئی مرد ناشناس قطرهای آب بود که در زمین خشک و عطش زده فرو رفت. با ناامیدی به اتاقم رفتم. دلم شور میزد، ماجراهای شب گذشته با تمام جزئیاتش بخاطرم آمد. بیاختیار نگاهم بطرف عکس بزرگ و قاب کرده پدرم که چند سال پیش در گذشته بود، کشیده شد. چند لحظه به عکس خیره شدم. عکس جان میگرفت تغییر شکل میداد، تکان میخورد و ناگهان به صورت پیر مرد مقتول در آمد. با آن نگاه غضبناکش، با آن چشمهای شرر بارش… دستهایم را روی چشمهایم گذاشتم تا عکس را نبینم اما بنظرم میرسید که پیرمرد از میان چهار چوب قاب بیرون آمده و به من
نزدیک میشود. از عصایش آتش میبارید و مرا میسوزاند. دستهایم را از جلوی چشمهایم برداشتم. وای… خدای من… اتاق پر از اشباح بود. هزاران شبح که همه شکل و قیافه آن پیر مرد را داشتند از دیوارها بیرون میریختند و به من حمله میکردند. هر کدام یک عصای آتشین در دست داشتند. حتی صدای آنها را میشنیدم. عدهای میخندیدند. دستهای ناسزا میگفتند.. صورتهایشان مثل قیر مذاب میجوشید، تغییر شکل میداد، گاه آنقدر بزرگ میشد که تمام بدنشان را فرا میگرفت و چند لحظه بعد از آن صورت بزرگ فقط يك جفت چشم وحشتناک و پرخون باقی میماند… عرق از سر و صورتم میچکید. سرم را میان
دستهایم پنهان کرده و وسط اتاق خم شده بودم تا این اشباح هول انگیز را نبینم اما نمیشد… یکی از آنها دستش را روی شانهام گذاشت و صدایم کرد. فریاد زدم: نه… نه… من او را نکشتم… من بیگناهم… پیرمرد… خودش… دستی که روی شانه ام قرار گرفته بود، بشدت تکانم داد و صدائی بگوشم خورد: چیه؟ چته؟ دیوانه شدهای؟ از چی حرف میزنی؟ کی را نکشتهای… با حیرت سرم را بلند کردم. هوشنگ بود که در کنارم ایستاده و با تعجبی غیر قابل وصف مرا مینگریست و حشتزده به اطراف اتاق نگاه کردم. گوئی بدنبال اشباح میگشتم. بعد آرام روی تختخواب نشستم. تمام بدنم خیس عرق شده بود. هوشنگ جلو آمد و …
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.