دانلود رمان هذیون از فاطمه سآد کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۲۹۰
خلاصه رمان:
آرنجم رو به زمین تکیه دادم و به سختی نیمخیز شدم تا بتونم بشینم. یقهام رو تو مشتم گرفتم و در حالی که نفس نفس میزدم؛ سرم به دیوار تکیه دادم ساق دستم درد میکرد و رد ناخون، قرمز و خط خطیاش کرده بود و با هر حرکتی که به دستم میدادم چنان دردی تو مچم میپیچید که ناخود آگاه ریتم نفسهام تند میشد اما با این همه دردش در برابر درد قلب زخمیام هیچ چیز نبود. بوی غذای سوخته خونه رو پر کرده بود و تلفن خونه بیوقفه زنگ میخورد ولی مغزم خالیتر از اونی بود که بتونه دست و پام رو راهنمایی کنه چیکار باید بکنند ...
قسمتی از داستان هذیون :
-پناه- تنم رو خم کردم تا ساعت ماشین رو ببینم و کلافه به پرنیان گفتم: پر به روح اقا گذاشته بودی با دوچرخه بیایم نیم ساعت پیش رسیده بودیم. بدون اینکه نگاهم کنه گفت: حواسم رو پرت نکن کوچولو. دوباره روی صندلیام دست به سینه صاف نشستم و غر زدم به جونش: حواس چی اخه؟
باسرعت بیست تا تو خیابون به این پهنی روندن اصلا حواس میخواد اخه؟ چشم بسته هم میتونی با این سرعت برونی. تشر زد بهم که ساکت شم اما باز هم ادامه دادم و گفتم: گاری نمیرونی که، یک ماشین دنده اتومات زیر پاته به جای اینکه جو بگیردت گاز بدی بدتر یک جوری داری میری که اگه با این
گربههای ولگرد مسابقه بدیم با احتساب سر زدنشون به سطل آشغالها، اون ها برنده میشند. پشت چراغ قرمز ماشین رو نگه داشت و بدون اینکه فرمون رو که با هر دو دستش گرفته بودش ول کنه؛ بالاخره چرخید سمتم و گفت: پناه اینکه سالم برسیم مهمتره یا اینکه زودتر برسیم؟ – قطعا زودتر برسیم من
حاضرم یک جوری برونی که با دوبار برم تو شیشه ولی مردم رو تو خیابون نکارم علف زیر پاشون سبز شه. تو حاضری خیلی کارها بکنی که من باهاشون موافقم نیستم و نمیذارم انجام شون بدی بعدش هم تو چرا جلز و ولز میکنی؟ خوبه داریم میریم سرقرار منها! -برای اینکه تو زیادی ریلکسی الان …