رمان دونی
دانلود رمان جدید رایگان
رمان دونی
رمان سکوت رهایی

کتاب رمان سکوت رهایی اثر پیتر راک لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها

در کتاب سکوت رهایی به قلم پیتر راک با دختر نوجوانی به نام کارولین آشنا می‌شوید که همراه با پدرش در پناهگاهی که میان جنگلی بکر ساخته‌اند، زندگی می‌کند. این اثر پر افتخار و تحسین شده از سوی منتقدین، تلاش برای زنده ماندن و مفهوم امید را به زیبایی هر‌ چه تمام‌تر روایت می‌کند …

تکه ای از داستان سکوت رهایی

همین که پدر می‌رود، هوای اطراف خانه مان برای نفس کشیدن سنگین می‌شود. سعی می‌کنم آرام تر نفس بکشم. آقای هریس و افسر استانارد همان طور آنجا ایستاده‌اند و منتظر من هستند تا کاری کنم یا چیزی بگویم. می‌گویم: من هم می‌تونم کوله پشتی‌ام رو پر کنم؟ آقای هریس می‌گوید: البته تو هم از کتابخونه کتاب امانت گرفتی؟ جلو می‌روم و کوله پشتی‌ام را بر می‌دارم و برگه‌های یادداشت های روزانه‌ام را داخلش می‌ریزم رندی را از روی تشک بر می‌دارم. آقای هریس می‌گوید: چه اسب عجیب و غریبی. روبان آبی‌ام را به دور کردن رندی گره می‌زنم و او را کامل داخل کوله می‌کنم تا کسی نتواند او را ببیند. هر کسی لیاقت دیدن او را ندارد. دائرة المعارفم را بر می‌دارم و تا

صفحه‌ای که خوانده‌ام را باز می‌کنم. می‌دانم که حرف ‘ت’ دائرة المعارف به تنهایی فایده‌ای برایم ندارد. آن را سر جایش هل می‌دهم تا در کنار بقیه حرف‌ها باشد. به جایش فرهنگ لغت را در کوله‌ام می‌گذارم و البته از الان پیدا است که خواندنش عذاب آور خواهد بود. وقتی مشغول جمع کردن لباس‌هایم می‌شوم آقای هریس می‌گوید: به این‌ها نیازی نداری. ما بهت لباس‌های نو می‌دیم. می‌گویم: کی بر می‌گردم؟ افسر استانارد می‌گوید: وقت رفتنه لطفا هر چیزی لازم داری بردار. آقای هریس می‌گوید: هولش نکن. می‌پرسم: کسی دائرة المعارف من رو برام می‌آره -امروز نه. بعد از اینکه هر آنچه را که می‌توانم بر می‌دارم شاخه جلوی در خانه‌مان را کنار می‌زنم. آقای هریس دستش را روی شانه‌ام

می‌گذارد و می‌گوید: الان نگران اون نباش. -آخه مردم می‌آن و قابلمه، بشقاب‌ها، اجاقمون و حتی تشکمون رو می‌برن. -راجع به هیچ کدوم از اون‌ها نگران نباش، واقعاً نمی‌خوای کفش پات کنی؟ -اگه بخواین چرا، اگه می‌خوایم بریم شهر، پام می‌کنم. به سمت پایین تپه می‌رویم هیاهوی آرام اتوبان به گوش می‌رسد. آقای هریس جلوی من راه می‌رود بازوهایش رو به پایین آویزان شده و کفشش روی چمن‌های بلند لیز می‌خورد. طوری که او راه می‌رود روی زمین حسابی رد به جا می‌گذارد؛ انگار که ده‌ها نفر آنجا رفت و آمد کرده‌اند. می‌پرسم: پدرم اون پایین منتظر ماست؟ از جنگل بیرون می‌آییم و به سمت چپ می‌رویم. رنگ سبز برج‌های پل سنت جانز را از این فاصله می‌بینم و جیغی رنگ سبزش …

این رمان را از طریق رمان بوک دانلود کنید: رمان سکوت رهایی

  • اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 245 بازدید
  • برچسب ها:
موضوعات
ورود کاربران

آرشیو نویسندگان
تبلیغات متنی
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.