کتاب رمان سیلاس مارنر اثر جورج الیوت لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها
بافندهای به نام سایلاس مارنر که سالها پیش به اشتباه به دزدی متهم و از جامعهای مذهبی تبعید شد، اکنون به تنهایی و فقط به خاطر کار و اندوختهی ارزشمند پولهایش زندگی میکند. اما زمانی که پولهایش به سرقت میروند و کودکی یتیم راهش را به خانهی او باز میکند، سایلاس فرصت این را مییابد که تغییری در زندگی خود ایجاد کند. سرنوشت او و اپی، دختر کوچکی که به فرزندخواندگی میپذیرد، با پسر کدخدا، گادفری کاس، در هم میآمیزد چرا که گادفری نیز مانند سایلاس، اسیر گذشتهی خود است. کتاب سایلاس مارنر که اثر مورد علاقهی خود جورج الیوت نیز هست، با ترکیب شوخ طبعی، نمادگراییهای پرمایه و انتقادهای اجتماعی گزنده، تصویری واقعی و در عین حال، بسیار تأثیرگذار از زندگی روستایی را ارائه میدهد …
تکه ای از داستان سیلاس مارنر
هنگامی که دنستن از کلبه دور میشد سیلاس مارنر بیش از صد متر با او فاصله نداشت. او با گامهایی آرام از دهکده باز میگشت. یک گونی را به جای کت روی شانههایش انداخته بود و چراغی در دست داشت. پاهایش خسته بود، اما در فکر شامش بود. نخست به این دلیل که گرم و مطبوع خواهد بود و دوم به دلیل آنکه بابت آن پولی نپرداخته بود. خانم پریسیلا لامیتر که همان روز سیلاس قطعهای پارچه مرغوب به خانهاش برده بود، تکهای گوشت به او هدیه کرده بود. در نظر سیلاس شام مطبوعترین وعده غذای روزانه بود، زیرا با تفریح پنهانی او همزمان بود، تفریحی که در آن وجود طلاهایش باعث دلگرمی و لذت درونیش میشد. هر وقت گوشت در اختیار داشت آن را برای شام میپخت.
اما غروب آن روز هنگامی که سرگرم تهیه شام بود، یادش آمد برای این که فردا صبح زود کار جدیدی را شروع کند، به مقداری نخ مرغوب نیاز دارد. از آنجا که هنگام بازگشت از خانه خانم لامیتر، از دهکده عبور نکرده بود موضوع خرید نخ را کاملاً از یاد برده بود. آن شب برای بیرون رفتن شبی نامناسب بود اما سیلاس به آسایش خود کمتر میاندیشید. بنابراین گوشت را کنار آتش گذاشت تا به آرامی پخته شود. و با برداشتن چراغ و یک گونی کهنه عازم دهکده شد. برای قفل کردن در خود را معطل نکرد زیرا غیبتش طولانی نمیشد، و اندیشید کدام دزد میتواند در چنین شبی راه خود را در مغاک سنگی پیدا کند. نخ را خرید و دوباره به جانب خانه روان شد. به در خانه رسید. آن را گشود،
و با چشمان ضعیفش نگاهی به اطراف انداخت. گویی همه چیز همان گونه بود که آنها را ترک کرده بود. به این سو و آن سو رفت، چراغ، کلاهش و گونی را کناری گذاشت. با این کار رد پاهای دنستن که روی شن بود با رد پای خودش در هم شد. سپس کنار آتش نشست و مشغول آماده کردن شام و گرم کردن خود شد. همین که گرم شد به این فکر افتاد که اگر بخواهد تا هنگام شام کند، خیلی باید منتظر بماند دلش میخواست که اول طلاهایش را تماشا کند. تماشای طلاها به هنگام صرف شام خیلی دلپسند بود. سیلاس برخاست، شمع را نزدیک دستگاه بافندگی روی زمین گذاشت و بدون آن که متوجه تغییری شود، شنها را با دست کنار زد و آجرها را برداشت. مشاهده گودال خالی …
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.