روزی روزگاری در جنگل زیبایی، هیزم شکن فقیری زندگی میکرد که دختری به نام «گرتل» و پسری به نام «هانسل» داشت. مادر بچه ها سالها پیش مرده بود و نامادری بدجنس، بچه های هیزم شکن را دوست نداشت. او همیشه بچه ها را اذیت میکرد و از آنها بسختی کار میکشید.
هیزم شکن بیچاره نمی توانست شکم زن و بچه هایش را سیر کند. هانسل و گرتل تقریبا همیشه گرسنه بودند. نامادری هم که دوستشان نداشت، به آنها غذای کمی میداد و همیشه در فکر بود که چطور از دستشان خلاص شود.
یک شب که هیزم شکن فکر میکرد بچه ها خوابیده اند، با ناراحتی رو به همسرش کرد و گفت: دلم برای این بچه های بی گناه میسوزد. من حتی نمی توانم غذای کافی برایشان تهیه کنم! چه زندگی بدی! دیگر حثی چیزی برای خوردن نداریم!