رمان دونی
دانلود رمان جدید رایگان
رمان دونی
رمان آشوک

کتاب رمان آشوک اثر سحر مرادی لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها

ساره، اسیر دست پدر معتادش، مجبور است به کارهایی تن بدهد که در گذشته کودکی‌‌اش را تباه کرده و حالا قرار است جوانی‌‌اش را هم به تاراج ببرد! کار به جایی می‌‌رسد که ساره چیزی برای از دست دادن ندارد و بین مرگ و زندگی دست به انتخاب می‌زند، اما همبازی‌ کودکی‌هایش به موقع از راه می‌رسد تا برای بار دوم، او را از تله‌ی شرارت پدرش نجات دهد اما راز یک قصه‌ی سیاه قدیمی، با حضور محمدرضا، از پشت پرده‌ی مصلحت بیرون می‌افتد و باید دید زور عشق می چربد یا سیاهی؟ …

تکه ای از داستان آشوک

-ساره، کجایی هی صدات می‌کنم؟! حوصله‌ی هیچ کدامشان را نداشتم که جوابش را ندادم، دست سحر شانه‌ام را فشار داد پلک بستم و سمتش برگشتم. -مگه نگفتم آرایش کن صورتت رو تو آینه دیدی؟ دستش را پس زدم و گفتم: خوبه همین جوری بهتره. بی‌توجه به حال خرابم بازویم را نیشگون گرفت و دنبال خودش کشاند. معترضانه غر زدم: ولم کن مامان گفت چایی دم کنم. مچم را مدام فشار می‌داد تا قدرتش را به رخم بکشد. خبر نداشت که عمری زیر بار قدرت دنیا کمر خم کرده بودم. روی صندلی نشاندم و تندتند شروع کرد به آرایش کردنم. کارش که تمام شد راضی به نظر می‌رسید. لبخند زد: حالا شد. صدای زنگ

خانه سحر را بیشتر از من هول کرد: وای اومدن… بدو بدو ساره. خودش راهی پایین شد و ندید که پاهایم شبیه وزنه‌های سنگینی به کف اتاق چسبیده بودند. تقلا کردم و خودم را به پله‌ها رساندم. دیدمش، پشت سر محمد سبحان و فرشته با دسته گلی نه چندان بزرگ داخل شد. همان کت و شلوار تنش بود همانی که عاطفه عکس نامزدی‌اش را برایم فرستاده بود. اولین پله را که پایین رفتم بغضم شبیه تکه‌ای از زهر کامم را تلخ کرد انگار میان عالم رویا و كابوس معلق مانده بودم. رسیدنم به حیاط همزمان شد با نگاه چرخاندنش. وسط حال پریشان این روزهایم، دیدن دوباره‌اش بهترین اتفاق بود. با این که هر بار به بهانه‌ای خجالت

زده‌تر از قبل از نگاه کردنش معذب بودم. سلامم را کوتاه جواب داد اما دل نشین. قبل از در آوردن کفش‌هایش فاصله‌ی کوتاه‌مان را خودش طی کرد و مقابلم ایستاد، گل‌ها را به طرفم گرفت و آهسته گفت: ناقابله. زبانم نچرخید بگویم ممنون فقط دست‌هایم را دراز کردم و با گرفتن‌شان به خودم گفتم: یک عمر همچین لحظه‌ای رو تو رویاهات تجسم کردی بالاخره واقعی شد ساره. واقعی شده بود و من به طور دردناکی از این واقعیت فراری بودم. با صدای سحر داخل آشپزخانه رفتم و گل را به دستش دادم. ساقه‌هایش هنوز هم داغ بودند. حرارت دست‌های محمدرضا کف دست‌هایم را سوزانده بود. -چرا میدیش به من بیا بذارش تو گلدون …

این رمان را از طریق رمان بوک دانلود کنید: رمان آشوک

  • اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 724 بازدید
  • برچسب ها:
موضوعات
ورود کاربران

آرشیو نویسندگان
تبلیغات متنی
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.