چشمی درون کلبه می چرخاند…د همه چیز چوبی بود!!! میز صندلی ناهار خوری…. لوازم آشپزخانه… همه رنگی رنگی بودند و چوبی حتی کاناپه هایی که اسکلتشان چوب های گردویی رنگ بود و با بالش های بزرگ رنگارنگ نشیمن و پشتی اش پوشانده شده بود… دو تخت یک نفره درون اتاق وجود داشت… کیاشا گفته بود که با اصرار … اجازه ی هم اتاق شدنشان را داده بودند!!!
پس به جای تخت دو نفره… دو تخت یک نفره شامل حالشان شده بود. خیلی خسته بود… صدای قهقه های ریزی که پشت تلفن نثار دوران میکرد را شنیده بود. حالا نوبت برادرش بود که خط و نشان کشیدنش را تحمل کند… سمت تختی که رو تختی گلبه ی رنگ داشت میرود…. دراز میشود و دستانش را از هم باز می کند… خستگی که روی تنش بود به یکباره پر می کشد.
خوابش می آمد… مقاومت می کند تا برگشتن کیاشا… دوست ندارد با دوران هم بحث کند. اما حریفش نمیشود. هیچ چیزی از فردا نمی دانست…. حالا فقط باید می خوابید. تش را رو دست روی فرمان نفسه خاطره کف دستش را روی دست روی فرمان نشسته ی دوران می گذارد نگران نباش… کیاشا هر چقدرم از نظر حاج بابات عوضی باشه… با روژان کاری نداره… دوران تلفن همراهش را بالا پایین میکند.
به دنبال لوکیشن می گردد… از اینکه کیاشا آسیبی به روژان نمی رساند مطمئن بود…. اینکه کارش حسابی اشتباه بود دوران را مصمم تر میکرد تا دست از سرش برندارد. باید پیداش کنم خاطره… روژان بارداره… نباید تو شرایط انقدر استرسی قرار بگیره… اصلا معلوم نیست چجوری خواهرمو برداشته برده!!! خاطره انگشت شصتش را روی دستش می کشد نذاشت باهاش حرف بزنی؟!… دوران سر بالا می اندازد تا تونست فقط لودگی کرد…