رمان دونی
دانلود رمان جدید رایگان
رمان دونی
رمان غم‌های کوچک

کتاب رمان غم‌های کوچک اثر الیستر مک لاود لینک مستقیم دانلود فایل PDF – ویرایش جدید + سازگار با همه گوشی ها

این رمان، داستان یک خانواده‌ی بسیار وفادار و سنت‌هایی است که الگوی رفتاری آن ها را شکل می‌دهد. نسل‌هاست که از تبعید اجداد خانواده‌ی مک دونالد می‌گذرد اما آن‌ها همچنان با مشکلات به نظر تمام نشدنی و بی‌رحمی‌های زندگی دست و پنجه نرم می‌کنند. الکساندر، با وجود این که در کودکی به خاطر حادثه‌ای تلخ و ناگوار یتیم شد، در زندگی‌اش به موفقیت‌هایی رسیده است. برادر بزرگتر او، کالوم، معتاد به الکل و تقریبا بی چیز بوده و حادثه‌ی ناگوار دیگری به او نیز زخم زده است. اما الکساندر مانند همه‌ی اعضای خانواده‌اش به تاریخ خاندان خود می‌بالد و به خون در رگ‌هایش افتخار می‌کند …

تکه ای از داستان غم‌های کوچک

علاوه بر فعالیت‌های سرسام آوری که زیر برج حفاری منطقه در جریان بود، کارهای زیادی هم روی سطح زمین انجام می‌شد. جاده‌ها ساخته می‌شدند و گروه‌هایی از کارگران در جنگل مشغول کندن و بریدن و منفجر کردن سطح صخره‌ها بودند تا جایی برای پی ساختمان‌های جدید به وجود بیاورند. کامیون‌های الوار و ماشین‌های سیمان گردان داخل می‌آمدند و بیرون می‌رفتند. چکش‌ها ضربه می‌زدند و اره‌ها ناله می‌کردند و جیغ می‌کشیدند هر اره مثل موتور ماشین‌های متفاوت صدای خاص خودش را داشت. تجهیزات سنگین خاکبرداری به طور یکنواخت می‌غریدند و سوت‌های تیز، هوا را می‌شکافتند تا خبر از انفجارهایی قریب

الوقوع بدهند و به کسانی که در آن اطراف بودند اعلام کنند پناه بگیرند. مبادلات مالی در بانک‌هایی انجام می‌شدند که داخل یدک کش‌ها بر پا شده بودند و ماشین‌های زره پوش با سروصدا پول لازم برای پرداخت حقوق را داخل می‌آوردند و پول‌هایی را با خود می‌بردند. بسیاری از کارگران ساختمان سازی و سیمان کشی ایتالیایی یا پرتغالی بودند، البته چند آلمانی هم در میان آن‌ها پیدا میشد. تقریباً تمام مردان دهکده‌ی کوچکی در جنوب ایرلند و از منطقه‌ی خودمان، نیوفاوتلندرهای همیشه شاداب آنجا بودند. برای مدتی همگی غذا را در سالن غذاخوری می‌خوردیم. وقتی سوتی که آمدن ظهر را اعلام می‌کرد به صدا در می‌آمد کارگران ساختمانی

هر کاری را که در حال انجامش بودند کنار می‌گذاشتند و همان طور که کلاه‌های ایمنیشان را در هوا پرتاب می‌کردند از روی هر مانعی که سر راهشان بود می‌پریدند و می‌دویدند تا جلوی صف غذا قرار بگیرند. در سالن غذاخوری همشهری‌ها کنار هم می‌نشستند به جلو خم می‌شدند و در میان اشاره‌های پر حرارت سر و دست به زبان خودشان حرف می‌زدند. از آنجا که زیر زمین کار می‌کردیم عده‌ای از ما که سر ظهر روی سطح بودند چندان تحت تأثیر سوت ظهر قرار نمی‌گرفتند چون در آن موقع از روز نسبت به کسانی که محدود به ساعت دوازده و یک بودند، وقت بیشتری داشتند. ما کمی دیرتر یا شاید کمی زودتر اندکی پیش از آنکه انتظار می‌رفت …

این رمان را از طریق رمان بوک دانلود کنید: رمان غم‌های کوچک

  • اشتراک گذاری
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 118 بازدید
  • برچسب ها:
موضوعات
ورود کاربران

آرشیو نویسندگان
تبلیغات متنی
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان دونی " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.